صفحات

۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

همگرایی و دموکراسی‌خواهی: تجربه جنبش سبز - بخش دو




چندی است موضوع اتحاد و همکاری نیروهای سیاسی بخش قابل توجهی از بحث­ها و گفت­وگوهای فعالان عمدتا خارج از کشور را اشغال کرده­است. این بحث­ها به تجربه­های عملی­ای از جمله کنفرانس اولاف­پالمه و کنفرانس واشنگتن نیز انجامید. اما به تازگی شاهد تلاشی هستیم برای صورت­بندی پروژه­ای ملی بر اساس همان بحث‌ها و تحت عنوان "همگرایی نیروهای سیاسی". به‌طور مشخص این طرح را در نوشته­ها و تلاش­های رضا علیجانی و تقی رحمانی از فعالان باسابقه ملی-مذهبی که به تازگی به خارج از کشور مهاجرت کرده­اند، می­توان دنبال کرد. در این نوشته بر آنم تا با اشاره به دو نوشته چرا همگرایی سیاسی ضروری است؟ و دموکراسی خواهی محور اتحاد در عمل،  از منظر خود به ارزیابی طرح "پروژه همگرایی نیروهای سیاسی برمحور دموکراسی­خواهی" بپردازم.
نوشته من شامل دو بخش تقریباّ مجزا از یکدیگر است. در بخش اول، به نقدهایی بر روش بحث و پیش­فرض­های طرحِ پروژه همگرایی توسط علیجانی و رحمانی خواهم پرداخت. حرف اصلی در این بخش آن است که بحث همگرایی نیروهای سیاسی با هدف دموکراسی‌خواهی یک بحث سیاسیِ "اکنونی و اینجایی" است یعنی ناظر بر جامعه متکثر ایران. این همگرایی باید آن تکثر را ارج نهد و برنامه‌ای را مد نظر قرار دهد که به معنای از بین بردن مرزهای نیروهای سیاسی نباشد. در بخش دوم، پروژه همگرایی مورد نظر آقایان علیجانی و رحمانی که آن را "همگرایی از بالا" می‌دانم را با تجربه جنبش سبز که الگوی موفقی از "همگرایی از پائین" را در اختیار می‌گذارد مقایسه کرده و تلاش خواهم کرد نشان دهم که پروژه همگرایی دوستان، بدون درنظر گرفتن سیاستی میانه و بدون توجه به ثقل سیاست ایران و پشتوانه اجتماعی جنبش سبز اگر شدنی باشد، لزوما برای سیاستی که هدفش گذار مسالمت آمیز به دموکراسی در ایران است مفید نخواهد بود.  

بخش اول: همگرایی و تکثر (از اینجا بخوانید)

بخش دوم: تغییر تناسب قوای سیاسی
حال با این ملاحظات مایلم وجه عملی پروژه همگرایی دوستان را به بحث بگذارم. یعنی پاسخ خود را به پرسشی که ایشان طرح کرده‌اند بدهم. پرسشی که اینگونه طرح می‌شود: نیروهای سیاسیِ ملی و جمهوری­خواه، سکولارهایی که نگاه‌شان به مذهب ستیزه­جویانه نیست، به فضائلی چون مدارا، میانه­روی و انصاف و روش­های مسالمت­آمیز و خشونت پرهیز باور دارند و مداخله خارجی را به سود نمی­دانند، چگونه قادرند "تناسب قوای سیاسی" را به نفع خود تغییر دهند؟ به باور من پاسخ این پرسش را باید در توانایی بسیج سیاسی و همراهی و پایداری نیروی مردمی‌ای که به آن باور دارند جستجو کرد. به عبارت دیگر، پرسش اصلی در تغییر تناسب قوای سیاسی، چگونگی یا ضرورتِ همگرایی نیست؟ بلکه پرسش اصلی آن است که با پشتوانه چه نیرویی می‌توانیم در تناسب قوای سیاسی تغییر ایجاد کنیم؟ به باور من این نیروی اجتماعی نیرویی نیست جز نیروی اجتماعی جنبش سبز. اگر این ادعا درست باشد، آنوقت پرسش فوق را باید با این پرسش جابجا کرد: کدام همگرایی میان نیروهای سیاسی می‌تواند به تقویت جنبش سبز بینجامد؟

جنبش سبز و شرایط تعلیق سیاسی
بنظر می­­رسد هرچند حضور پررنگ و واقعی و پتانسیل بی بدیل جنبش سبز برای تغییر اجتماعی مدنظر آقایان علیجانی و رحمانی نیز هست اما این دو براین باورند جنبش سبز کاستی‌هایی دارد که عاجل ترین عمل برای رفع و دفع آن، "در تعامل با سکولارها و حتی دموکراسی‌خواهان" میسر خواهد گشت. به همین دلیل ضرورت همگرایی در میان نیروهای سیاسی را تجویز می‌کنند. یعنی پیش فرضی دارند که مبنی بر اینکه جنبش سبز "دچار افول و رکود شده" و این رکود با اضافه شدن نیروهای سیاسی جدید و همگرایی آن­ها جبران می­شود.
به باور من  صحیح­تر آن است که به جای "ضعف و رکود" از مفهوم تعلیق یا وضعیت تعلیق (abeyance) استفاده کنیم. این مفهوم مناسب­تر است زیرا جنبش سبز را از یک حرکت صرف بودن یا یک واقعه فراتر می بیند و آن را به سطح یک روند یا فرآیند اجتماعی–سیاسی ارتقا می‌دهد.(1) امروز به دلیل تعطیل شدن تقریبی "امر سیاسی" در جامعه، جنبش سبز به معنای یک فرآیند تاریخی به حال تعلیق درآمده است. اما این به آن معنا نیست که این جنبش توانایی آن را ندارد که بار دیگر سربرکشد. خواست­ها و مطالبات و نارضایتی­ها که عامل خیزش جنبش سبز بودند همچنان پابرجایند، نمادها و هویت­ها همچنان پررنگ جلوه­گرند، پیوندها و شبکه­ها هنوز پتانسیل امکان برقراری ارتباط و کنش­ورزی را دارا هستند. یعنی هنوز به روشنی می­توان متصور بود که در سطح پایین­تری از سرکوب درخواست موسوی و کروبی برای راهپیمایی را جمع عظیمی پاسخ گویند.
این وضعیت تعلیق (abeyance) نه مترتب بر عدم همگرایی در میان نیروهای سیاسی چون سکولارهاست و نه در عدم همدلی گروه­های اجتماعی چون مزدبگیران یا زیر متوسط جامعه ایران. اما علیجانی و رحمانی بر این نظرند که جنبش سبز در وضعیت رکود و ضعف است و این نقصان را باید با همگرایی در میان نیروهای سیاسی و پیوند با گروه­های اجتماعی مزدبگیر علاج کرد. به باور من طرح مساله نادرست و مفهوم همگرایی ناقص است و با شکل دیگری از طرح موضوع و با فهم دیگری از همگرایی می­توان راهکار دست­یافتنی­تر و عملی­تری ارائه داد. تلاش می­کنم این موضوع را  در سه فصل توضیح دهم:

1) بسیج بر پایه توافق یا بسیج برپایه اقدام
در یک صورت­بندی کلی، فرآیند بسیج سیاسی را می­توان به دو مرحله، به ترتیب، بسیج برپایه‌ی توافق (consensus mobilization) و بسیج بر پایه‌ی اقدام (action mobilization) تقسیم‌بندی کرد. این که جنبشی اجتماعی در امر بسیج سیاسی با دشواری­هایی روبرو می­شود، می­تواند به ضعف در هر یک از این دو مرحله مرتبط باشد. عملا اینکه جنبش سبز توان بسیج خود را از دست داده­است نمی­تواند فقط مربوط به رویگردانی جامعه از آن، یا ضعف در بسیجِ برپایه‌ی توافق باشد. چه بسا ضعف عمده در بسیج برپایه‌ی اقدام است. یعنی از جمله کنش­هایی در راستایِ در معرض جنبش قرار دادن مجموعه مشارکت­کنندگان بالقوه و همدل، افزایش انگیزه آن­ها -اعم از انگیزه­های ابزاری، ایدئولوژیک، هویتی، و احساسی-  و برداشتن موانع پیش روی مشارکت. این آخری ناظر به امری است که از کنترل نیروهای جنبش خارج است و حکومت است که  میزان سرکوب و هزینه مشارکت را افزایش می­دهد. اینکه بخش­هایی از جامعه یا گروه‌های اجتماعی در معرض جنبش سبز قرار نمی‌گیرند، یا انگیزه کافی برای مشارکت ندارند و از همه مهمتر توانایی گذر از موانع پیشِ­روی مشارکت با توجه به ریسک بالا و هزینه تحمیلی را حکومت ندارند، اموری مستقل از میزان همدلی آن­ها و موفقیت یا عدم موفقیت جنبش در بسیج برپایه‌ی توافق است. یعنی نمی­توان ضعف در بسیج سیاسی را در بسیج برپایه‌ی توافق خلاصه کرد و فقدان یا افت آن را به این تعبیر کرد که جنبش سبز باید در برنامه سیاسی، باورها و ارزش­ها یا اهداف خود تغییر دهد. در بررسی وضعیت کنونی جنبش سبز نمی­توان مواجه خشونت­بار حکومت با این جنبش و سرکوب و تداوم این خشونت­ورزی و تهدید نسبت به کنشگران و جامعه را نادیده گرفت؛ یعنی همه آن عواملی که گذر از موانع مشارکت را برای هر فرد دشوار می­کند. بنابراین برای آنکه به درستی ضعف در بسیج سیاسی را ارزیابی کنیم باید به درستی نیروهای مشارکت­کننده و امکانات و ظرفیت­های حضورشان را شناسایی کنیم.

2) همدلی در پائین یا همگرایی در بالا
در بحث همگرایی پاسخ به این پرسش ضروری است که آیا فرایند همگرایی را بالا به پایینی (top-down) یا پایین به بالایی (bottom-up) می‌دانیم؟ یعنی آیا تصور ما این است که نزدیک شدن نیروهای سیاسی به یکدیگر، همگرایی جامعه را موجب می شود یا پتانسیل همگرایی جامعه است که نیروهای سیاسی را در کنار هم می­نشاند یا فرایندی بینابینی. پاسخ به این پرسش، مسلماً در جوامع مختلف متفاوت است. به نظر من با رجوع به سابقه جنبش سبز می‌توان پاسخی به این پرسش در ارتباط با جامعه سیاسی امروزی ایران یافت. اینکه در ماه­های آغازین ظهور و بروز جنبش سبز، سبک‌های مختلف زندگی در کنار یکدیگر در جنبش سبز مشارکت داشتند، اینکه مدارا و تکثر و همگرایی را در کنارهم در جنبش سبز شاهد بودیم فرایندی نبود که از همگرایی نیروهای سیاسی­ای که امروز صحبت از الزام همگرایی­شان برای بازسازی جنبش سبز می شود حاصل شده­باشد. این نقش­آفرینی جامعه و حضور جنبش سبز با مفاهیم و خواست­ها و ارزش­های خود بود که همگرایی را بر نیروهای سیاسی تحمیل کرد. اتفاقا بسیاری از نیروهایی که امروز مدعی و پیگیر همگرایی  هستند، در فضایِ سیاسی آن زمان یا اصولاً تصوری از وجود چنین پتانسیلی در جامعه نداشتند، یا اساساً خود را فارغ از فضاهایی که ممکن بود در آنها این پتانسیل به منصه ظهور برسد می دانستند، یا با بدبینی نظاره­گر بودند یا خاموشی را به همراهی ترجیح می­دادند. پرسش این است که چرا امروز به این نتیجه رسیده‌ایم که این همگرایی می‌تواند به احیای آن جنبش کمک کند؟ آیا امروز می‌توان همگرایی را به شکل مکانیکی به آن جمعیتِ کثیر جامعه منتقل کرد. جامعه‌ای که فارغ از آن همگرایی یا دقیق‌تر فارغ از فقدان آن "همگرایی از بالا"، راه خود را گشود.
اینک که به لطف جنبش سبز و همگرایی از پائین، این پتانسیل آشکار شده‌است باید دید که آن همگرایی از بالا (خواه حول محور دموکراسی یا هر محور دیگری) چه هدفی را دنبال می‌کند؟ آیا قصد دارد جمعیت دیگری از مشارکت کنندگان و مبارزه­کنندگان را که خصوصیات اخلاقی و زیستی متفاوتی با نیروهای پیشین داشته باشند، یعنی برای مثال متهورتر، شجاع­تر، ریسک­پذیرتر و غیره هستند گِرد آورد تا  گره از کار فروبسته جنبش سبز بگشاید؟ آیا هدف آن است ویژگی­ها و ساختار بی­بدیلِ جنبش سبز را تغییر داد و آن را به جنبشی کلاسیک، با ساختاری متمرکز تبدیل کرد؟ نباید وابستگی ساختار  و عامل را فراموش کرد. چه بسا ساختارِ جدید موردِ نظر آقایان عاملان دیگری نیاز داشته­باشد.  واقعیت آن است که اگر به همان جمعیت متکثر و همسوی آغاز سال 1388 باور داریم و اگر جنبش را در وضعیت تعلیق و نه رکود و مرگ می­دانیم باید تلاش در جهت تقویت همین جنبش با همین مختصات و ساختار و ارزش­ها و پارادایم­ها داشته باشیم.

3) دموکراسی خواهی و دموکراتیزاسیون
اینکه همگرایی نیروهای سیاسی اصولا به هم­افزایی این نیروها منجر می­شود امری پذیرفته­است. هر چند که گاه همگرایی نیروهای ضعیف به ضعف جمع می انجامد و نه به قدرت آنها.(2) اما برای ادامه بحث بپذیریم که صحبت ما از نیروهایی است که همگرایی‌شان می‌تواند به جمع قدرتمندتری از تک تک اعضای جمع منجر شود. اگر این همگرایی دموکراسی­خواهی را مد نظر داشته باشد، غیرقابل انکار است که امید به رسیدن به دموکراسی بیشتر می­شود. باز هم اینجا از مشکلاتی که خود این مسئله دارد می‌گذریم: یعنی مشکل اساسی در زمینه سنجش دموکراسی‌خواهی. امروز در میان نیروهای سیاسی ایرانی کمتر نیرویی را پیدا می‌شود که خود را دموکراسی‌خواه نداند. با اینهمه می­توان فرض کرد "دموکراسی‌خواهی" می‌تواند معیار و مِلاکی برای همگرایی باشد. اما مسئله اصلی هنوز و همچنان پابرجا باقی خواهد ماند و آن اینکه "دموکراسی‌خواهی" با "برنامه برای پیشبرد دموکراتیزاسیون" تفاوت دارد. تجارب دموکراتیزاسیون یا همان گذار به دموکراسی نشان می‌دهد که از قضا آنچه در این زمینه اهمیت اساسی دارد همگرایی نیروهایی است که در دوره‌ای رویاروی یکدیگر ایستاده بودند و نه نیروهایی که به تَبَع محذوف بودن‌شان به نوعی با یکدیگر همگرا بوده و هستند.
به باور من برای پیشبرد دموکراتیزاسیون، همگرایی همه نیروهای دموکراسی‌خواه نه عملی است نه الزامی. اگر ما بدنبال تغییر مسالمت آمیز با پرهیز از آشوب و مداخله خارجی و حفظ تمامیت ارضی و کم کردن هزینه باشیم، بحث اصلی ایجاد همگرایی میان پوزیسیون و اپوزیسیون است. گذار به دموکراسی مستلزم آن است که بخشی از حاکمیت بر سر لزوم دموکراسی به همگرایی با اپوزیسیون دموکراسی‌خواه برسد و از این طریق تناسب قوا را به نفع دموکراسی خواهان تغییر دهد. حال می­توان پرسش همگرایی را بار دیگر و به نحو دیگری مطرح کرد: آیا همگرایی نیروهایی که در فاصله­ای دور از ثقل سیاسی عینی ایران هستند به این سناریو کمک خواهد کرد یا خیر؟ این را نیز اضافه کنم که شرایطی که باعث شوند مرکز ثقل سیاسی ایران در خارج از آن شکل بگیرد بسیار بسیار بعید است. یعنی با توجه به وجود یک اپوزیسیون قوی و شناخته شده در کشور که پایگاه مردمی گسترده‌ای نیز دارد، همواره مرکز ثقل تغییرات در داخل کشور خواهد ماند. اگر هم به فرض محال، شرایط بسیار بسیار سختی پدید آید (به عنوان مثال جنگ با نیروهای خارجی که با سرکوب پول پوتی در داخل نیز همراه گردد) مسلم است که آن نیروهای خارجی قاهر توان و ابزارهای لازم را برای ایجاد همگرایی بین نیروهایی که در خارج از کشور هستند را دارا خواهند بود.
در عمل دیده‌ایم که همگرایی‌های نیروهای سیاسی خارج از کشور به دلایلی که فرصت بازکردن‌شان در این یادداشت نیست عمدتاً به نوعی رادیکالیسم در برنامه سیاسی گرایش دارند. رادیکالیسمی که دقیقا یکی از ویژگی‌هایش همان نادیده گرفتن یا دقیق‌تر بی‌اهمیت شمردن لزوم پیوستن بخشی از حاکمان به پروژه دموکراسی‌خواهی است. به عبارت دیگر، همگرایی نیروهای سیاسی خارج از کشور در بهترین حالت به قطبی سیاسی تبدیل می شود که کارکردش  تضعیف آن سیاستی است که هدفش ایجاد آن نوع همگرایی­ای است که گذار کم هزینه و مسالمت‌آمیز به دموکراسی را تضمین کند.

همگرایی برای تقویت جنبش سبز
در خطوط پیشین بحث من این بود که پرسش اصلی در تغییر تناسب قوای سیاسی، چگونگی یا ضرورتِ همگرایی نیست؟ بلکه پرسش اصلی آن است که با پشتوانه چه نیرویی می توانیم در تناسب قوای سیاسی آن تغییری را ایجاد کنیم که گذار مسالمت‌آمیز به دموکراسی را در ایران تسهیل کند ؟ حرف من این است که تا اطلاع ثانوی تغییر تناسب قوای سیاسی با تکیه بر پتانسیل جنبش سبز با رهبری آقایان موسوی و کروبی و محوریت داخل کشور قابل انجام است. از این منظر است که باید به مسئله عدم امکان امروزی بسیج سیاسی توجه کرد. مسئله نه بر سرِ تعامل با سکولارهاست و نه دموکراسی‌خواهان. مسئله بر سرِ به کار انداختن امکانات همه طیف‌های این جنبش است برای خروج فضای سیاسی کشور از حالت تعطیل. تعطیلی‌ای که دلیل اصلی تعلیق فعالیت جنبش سبز نیز هست.
به باور من فعالان سکولار و دموکراسی‌خواهی که حرکت سیاسی جنبش سبز را با توجه به تجربه عملی‌اش به اندازه کافی سکولار و دموکراسی‌خواه می‌دانند که خود را ذیل آن تعریف کرده و با آن همراهی و همسویی داشته باشند باید تلاش کنند نیروهایشان در خدمت احیای جنبش سبز قرار گیرد. این موضوع در مورد نیروهای مدنی‌ای که توان بسیج گروه­های مختلف اجتماعی همچون زنان و دانشجویان را دارند نیز صادق است. یعنی نیروهایی که با توجه به تجربه عملی جنبش سبز این جنبش را حامل خواسته‌ها و مطالبات خود می‌بینند باید ذیل آن در همین شرایط سرکوب با این جنبش همراهی کنند. جنبش سبز ظرف سیاسی تجربه­شده و واقعی­ای است که توان همگرایی و همدلی طیف‌های قابل توجهی از جامعه متکثر ایران را (در پایین) داشته و قادر است همگرایی را به  نیروهای سیاسی (در بالا) تحمیل کند. احیای این جنبش به همگرایی نیروهای سیاسی دموکراسی­خواه نیز می­انجامد. مسلم است که اینکار یعنی احیای جنبش به تبادل نظر و استفاده از خرد جمعی و هماهنگی نیاز دارد. مسائلی که همگی باید با نگاه به  شرایط سرکوب سخت در کشور صورت گیرند. اما این هماهنگی و تبادل نظر نیاز به بحث‌های نظری درباره همگرایی  حول این یا آن محور، تبیین مراحل همگرایی، بحث‌های نظری در مورد تاریخ و اندیشه و باورها ندارد. آنچه به آن نیاز است بسیج نیروست برای به حرکت انداختن جنبش سبز. برنامه­ای که این نوع از هماهنگی قادر است پیش بگیرد برخلاف بدیل آن که به قطب­سازی عمدتاً رادیکال در خارج از کشور می­انجامد، مانع سیاست سازش میانه­ها نیست. جنبش سبز جنبشی است که همگرایی در آن از پائین ایجاد شد، امروز نیز راه درست همگرایی، از این طرق میسر خواهد بود.

پانوشت
1 - در مقام مقایسه (البته برای آنکه منظور خود را بازگو کنم) می توانم از «جنبش مشروطه» یا «جنبش ملی شدن صنعت نفت» نام ببرم. جنبش مشروطه هم قبل و هم بعد از استبداد رضاخانی برای مدت مدیدی به تعلیق در آمد. درست که این تعلیق از منظر بیرونی شکل "رکود و ضعف" داشت، اما بلافاصله بعد از وقایع شهریور بیست که سیاست و سیاست ورزی مجدداً احیا گشت، همان نگاه و بینش مشروطه بار دیگر سربلند کرد و ملاک و معیار سیاست ورزی ملی در کشور قرار گرفت. پس از کودتای بیست و هشت مرداد هم با وجود آنکه جنبش ملی حضور و بروزی نداشت ولی تا بیش از یک دهه هر امکان فعالیت سیاسی­ای که محقق می­شد ذیل جنبش ملی و تا سال­ها هر نیروی که شکل می­گرفت یا احیا می­شد مانند نهضت آزادی یا جبهه ملی دوم خود را منتسب و پیرو همان جنبش ملی می­دانست.
2- به عنوان مثال کنار هم نشستن نیروهای سیاسی‌ای که جمع‌های بسیار کوچکی را نمایندگی می‌کنند یا هوادان بسیار محدودی دارند با هدف رسیدن به همگرایی گاه چندان وقت و انرژی آنها را به خود معطوف می‌کند که حتی فرصتی نیز برای انجام کارهای محدودی که می‌توانستند انجام دهند نخواهند داشت.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

همگرایی و دموکراسی‌خواهی: تجربه جنبش سبز - بخش یک




چندی است موضوع اتحاد و همکاری نیروهای سیاسی بخش قابل توجهی از بحث­ها و گفت­وگوهای فعالان عمدتا خارج از کشور را اشغال کرده­است. این بحث­ها به تجربه­های عملی­ای از جمله کنفرانس اولاف­پالمه و کنفرانس واشنگتن نیز انجامید. اما به تازگی شاهد تلاشی هستیم برای صورت­بندی پروژه­ای ملی بر اساس همان بحث‌ها و تحت عنوان "همگرایی نیروهای سیاسی". به‌طور مشخص این طرح را در نوشته­ها و تلاش­های رضا علیجانی و تقی رحمانی از فعالان باسابقه ملی-مذهبی که به تازگی به خارج از کشور مهاجرت کرده­اند، می­توان دنبال کرد. در این نوشته بر آنم تا با اشاره به دو نوشته چرا همگرایی سیاسی ضروری است؟ و دموکراسی خواهی محور اتحاد در عمل،  از منظر خود به ارزیابی طرح "پروژه همگرایی نیروهای سیاسی برمحور دموکراسی­خواهی" بپردازم.
نوشته من شامل دو بخش تقریباّ مجزا از یکدیگر است. در بخش اول، به نقدهایی بر روش بحث و پیش­فرض­های طرحِ پروژه همگرایی توسط علیجانی و رحمانی خواهم پرداخت. حرف اصلی در این بخش آن است که بحث همگرایی نیروهای سیاسی با هدف دموکراسی‌خواهی یک بحث سیاسیِ "اکنونی و اینجایی" است یعنی ناظر بر جامعه متکثر ایران. این همگرایی باید آن تکثر را ارج نهد و برنامه‌ای را مد نظر قرار دهد که به معنای از بین بردن مرزهای نیروهای سیاسی نباشد. در بخش دوم، پروژه همگرایی مورد نظر آقایان علیجانی و رحمانی که آن را "همگرایی از بالا" می‌دانم را با تجربه جنبش سبز که الگوی موفقی از "همگرایی از پائین" را در اختیار می‌گذارد مقایسه کرده و تلاش خواهم کرد نشان دهم که پروژه همگرایی دوستان، بدون درنظر گرفتن سیاستی میانه و بدون توجه به ثقل سیاست ایران و پشتوانه اجتماعی جنبش سبز اگر شدنی باشد، لزوما برای سیاستی که هدفش گذار مسالمت آمیز به دموکراسی در ایران است مفید نخواهد بود.  

بخش اول: همگرایی و تکثر
پیش از ورود به بحثِ اصلی، اشاره به یک اشکالِ روشی در "طرح پروژه همگرایی برمحور دموکراسی­خواهی" را ضروری می­دانم. به طور مشخص در نوشته رضا علیجانی (و تا حدی نیز در نوشته تقی رحمانی) نقطه عزیمتِ بحث سیاسی روز، تاریخ بلند مدت کشور است که بلافاصله به بحثی ذات شناسانه در رفتار و نگرش ایرانیان گره می­خورد. واقعیت این است که نگاه تاریخی به پدیده­های سیاسی و اجتماعی امری پذیرفتنی و حتی توصیه­شده­است ولی این نگاه تاریخی باید در جهت تسهیل و راهگشای توصیف فضای سیاسی کنونی و وضعیت  نیروهای سیاسی باشد، نه به تکرارِ امور ذاتیِ اثبات نشده‌ای‌ مانند ضعف "حس ملی و خودآگاهی جمعی در میان ایرانیان". حتی اگر هم بتوان چنین خصلت‌های تاریخی‌ای را برای ملت‌ها متصور شد، برای یافتن راه حل‌هایی برای‌شان بیشتر باید به حوزه‌هایی چون فرهنگ و روان‌شناسی جمعی و مردم­شناسی رجوع کرد. حوزه‌هایی که پاسخ­یابی در آنها به زمان‌های بلند مدت نیاز دارد. امر امروزی و سیاسی‌ای چون "حاکمیت نظریه خودی–غیرخودی براردوی اصلاح‌طلبان"  ناظر بر بحث­هایی هستند همچون سوابق سیاسی نه چندان متأخر، توازن نیروهای سیاسی کشور در دوران اصلاحات، شکل گیری هویت­های سیاسی در نیم قرن اخیر در کشور و دیگر مباحثی از این دست. پیوند دادن این دو حوزه بحث، کاستی­ها و موانعی برای گفت­وگو بوجود می آورد، از آن جمله که در خود نوشته آقای علیجانی نیز مشهود است. برمبنای نقطه عزیمت نظری آقای علیجانی ایشان باید پاسخ بگویند، چرا ریشه "عدم ارتباط وتوجه کافی به اقشار زیر متوسط و مزد–حقوق‌بگیران" در جنبش سبز را ایشان در دوران اصلاحات می­بیند و نه در تاریخ چندصدساله و ویژگی­های  ذاتی ایرانیان. نکته دیگر اینکه اگر جامعه ایرانی چنین است و چنان است، چطور می‌توان امیدوار بود که با تکیه به یک طرح، موفق به ایجاد همگرایی در میان نیروهای سیاسیِ آن شد. بحث تک چهره­ها یا پیشروها نیست. بحث آن است که آیا ما حداقل پیوندی میان جامعه و جریان­های سیاسی برقرار می­دانیم یا نه؟ آیا عقبه­ای برای جریانات سیاسی در جامعه قائل هستیم یا خیر؟ آیا نمایندگی جریانات سیاسی را باور داریم؟ اگر بلی، یعنی جریان­های سیاسی را نه بر جامعه بلکه از جامعه می­دانیم، پس تجویزهای‌مان برای همگرایی باید در پیوند با نیروهای جامعه ارائه شود. چنانچه موانع همگرایی را ناشی از ساختارهای هویتی بلند مدت می‌دانیم، نقد و بررسی‌مان نیز از وقایع تاریخی باید بر اساس همان زمان بلند مدت صورت پذیرد؛ اما چنانچه نقد و تجویزی برپایه وقایع روز ارائه می‌دهیم باید به ساختارهایی نیز بیندیشیم که ناظر بر همین وقایع اخیر هستند. به باور من بحث همگرایی نیروهای سیاسی، بحث سیاسیِ امروزی به معنایِ "اینجایی و اکنونی" است که هدف آن نه تغییرِ ذات یک ملت بلکه همان هدفی است که رضا علیجانی به‌درستی ذکر می­کند یعنی "تغییر در تناسب قوای سیاسی".

همگرایی و دموکراسی‌خواهی    
ارجاع به تاریخ ناگزیر –به باور من- اما یگانه موردِ روش‌شناسی بحث برانگیز  در بررسی آنچه رضا علیجانی "معضل" همگرایی می‌داند نیست. تفاوت نگذاشتن میان پراکندگی و تکثر، فقدان ارتباط روشن میان گفتمان‌های هویتی و پایگاه اجتماعی و یکسان انگاشتنِ گفتار استراتژیک و برنامه سیاسی دیگر موارد قابل نقد طرحِ این پروژه است. دو مورد نخست را در خطوط بعد به بحث خواهم گذاشت و به مبحث گفتار استراتژیک و برنامه سیاسی  در بخش دوم نوشته اشاره خواهم کرد.
پراکندگی و تکثر. رضا علیجانی در اثبات گرایش جامعه ایرانی به واگرایی، وضعیت تشکل­ها و مجموعه­ها و نیروهای سیاسی را شاهد می­آورد.(1) اما پرسش این است که این وضعیت براستی آنگونه که علیجانی توصیف می­کند "پراکندگی" است یا حکایتی است از چندگانگی و تکثر واقعی موجود؟ آیا این وضعیت مانع است یا پیشبرنده؟
انسان­‌ها در جوامع پیچیده دارای سویه‌های هویتی گوناگون و، بسته به شرایط و فرد، گاه همسنگ هستند. زنان کارگر با زنان کارفرما، دانشجویان دانشگاه‌های دولتی با دانشجویان دانشگاه‌های خصوصی، جمهوریخواهانِ راستگرا با جمهوریخواهان چپ‌گرا، ملی-مذهبیون طرفدار حکومت سکولار با ملی‌-مذهبیون طرفدار حکومت دینی و غیره و غیره با یکدیگر تفاوت‌های جدی در انتخاب راهکارهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی برای رسیدن به اهدافشان دارند. این فهرست می‌تواند طولانی‌تر شود و این دوگانه­ها به سه­گانه و چهارگانه تبدیل شوند. منظور این نیست که هیچ دو فردی با هم یکسان نیستند و در نتیجه واگرایی در ذات جوامع پیچیده است؛ بلکه منظور این است که وجود گرایش­های گوناگون در جنبش زنان و جنبش دانشجویی و "تنوع اقشار اجتماع و تنوع جریانات سیاسی و مدنی آزادی‌خواه"(2) همان­طور که رحمانی واقعیت  جامعه ایران می­پندارد، اموری طبیعی هستند، ولی برخلاف رحمانی و علیجانی این تکثر به باور من نه تنها مذموم نیست بلکه مبارک نیز می‌باشد. تکثر فرهنگی و سیاسی بستر بالندگی و رشد جوامع است، به جای مانع دیدن تکثرها و برابردانستنِ آن با پراکندگی باید آن را پذیرفت و به سویه­های پیشبرنده آن توجه نشان داد. به باور من یکی از اشکالات طرح بحث همگرایی، تعبیر تکثر به پراکندگی و مانع دموکراسی دیدنِ آن است.

گفتمان‌های هویتی و پایگاه اجتماعی. رضا علیجانی بر این باور است که جنبش سبز "اینک دچار افول و رکود شده و شرایطی قفل‌شده برای کلیت سیاست (مدنی) در ایران را رقم زده است." او یکی از دلایل این امر را که به زعم او میراث دوران اصلاحات است "حاکمیت نظریه خودی–غیرخودی براردوی اصلاح‌طلبان و محروم ماندن آنها از نیروهای هم‌سو و باسابقه و باتجربه‌تر" می­داند. رحمانی هم بر این نقیصه که جنبش سبز "مرز خودی و غیرخودی را از سر بیرون نکرده" اشاره دارد. به بحث "افول و رکود" جنبش سبز در خطوط بعد خواهم پرداخت. اینجا فقط این نکته را بگویم که به نظر من درست‌‌تر آن است که جای علت و معلول را در این دو گزاره عوض کنیم. یعنی به نظر من، این قفل شدن یا تعلیق سیاست‌ورزی (اعم از مدنی و غیرمدنی) است که از جمله به تعلیق جنبش سبز به عنوان یکی از عناصر این مجموعه دامن زده‌است. در بخش دوم نوشته به این موضوع بازخواهم گشت. در اینجا مایلم به تفاوتی که نادیده گرفتن آن یکی از مشکلات همکاری و همگرایی نیروهای سیاسی در ایران است اشاره کنم. یعنی ندیدن تفاوت میان گفتمان‌های هویتی یک جمع سیاسی و پایگاه اجتماعی آن جمع.
یکی از تبعات سرکوب و استبداد آن است که فعالان سیاسی و اجتماعی را به سوی گردهم آمدن در جمع‌های کوچکی سوق می‌دهد که عمده فعالیت‌شان مطالعه در مورد سیاست است، و نه سیاست‌ورزی. چرا که کنش سیاسی عمدتاً همراه با ریسک بسیار و هزینه سنگین است. بازتاب این تمرکز بر مطالعه را در رواج بحث­های نظری و فلسفی درمیان فعالان سیاسی می‌بینیم. اما آن روی سکه این پدیده مبارک، پدید آمدن گروه‌های کوچکی است با گفتمان‌های هویتی جامع و مانع که لزوماً پیوندی با منافع و آمال و آرزوهای گروه‌های مردمی ندارند. مشکل همان­طور که رحمانی اشاره می­کند مساله "وجود شخصیت‌های منفرد پرقدرت و نفوذ" است یا به کلام علیجانی "جریان‌هایی که تنها اسمی و عنوانی (بعضا تاریخی) را با خود حمل می‌کنند ... و تک‌چهره‌های مطبوعاتی، رسانه‌ای، فکری و … که تنها «فردی» با نظراتی هر چند محترم‌ اما بدون عقبه اجتماعی اند." 
طبیعی است که در یک جامعه آزاد این گروه‌های هویتی امکان این را می‌یابند که با نشر گفتار خود عقبه اجتماعی بوجود آوردند و به وزنه‌های سیاسی‌ای تبدیل شوند و بر این اساس و هماهنگ با گفتمان هویتی‌شان وارد همگرایی‌ها و واگرایی‌هایی که صلاح می‌دانند با دیگر نیروها که آنها نیز صلاح خویش را تشخیص می‌دهند بشوند. اما تا زمانی که این جمع‌های هویتی به وزنه سیاسی و نمایندگان گروه­های اجتماعی  تبدیل نشده‌اند، انتظار بیهوده‌ای است که از نیروهای سیاسی خواسته شود که فقط به صرف سابقه یا بنا بر ادعای تجربه، با نیرویی دیگر همراه گردند.  
انتقادی که به اصلاح‌طلبان دوم خردادی در مورد تقسیم نیروهای سیاسی و اجتماعی به خودی و غیرخودی وارد است، ناظر به "محروم کردن خود از نیروهای همسو و باسابقه و باتجربه‌تر" نیست؛ بلکه ناظر است بر مبارزه نکردن برای ایجاد فضایی که دیگر نیروها و تشکل­ها (همسو و غیر همسو، باسابقه و با تجربه و کم‌سابقه و کم تجربه) در آن ازادانه به فعالیت سیاسی بپردازند.
همین استدلال در مورد نقیصه دیگر مورد اشاره علیجانی یعنی عدم پیوند با "اقشار زیر متوسط و مزد-حقوق بگیران" صادق بنظر می­رسد. یک نیروی سیاسی مختار است پایه اجتماعی‌ای را که می‌خواهد بسیج کند و به پشتیبانی آن، قدرت خویش را تحکیم بخشد. اما انتقاد آنجاست که نیرویی که مدعی دموکراسی است و قدرت دارد بر حقوق و آزادی­های تشکل­ها و احزاب و نیروهای دیگر اجتماعی و سیاسی با بهانه­ها و فرمول­های سهل­انگارانه چون "پرهیز از افراط و تفریط" به امید واهیِ اشغال فضای میانه، سر باززند. امروز نیز نمی­توان بر نیروهای بالادست جنبش سبز ایراد وارد کرد که چرا با افراد یا گروه­های دیگر مرزبندی دارند، ولی می­توان بر امر مهم پذیرش تکثر جنبش سبز پای‌فشرد.

پانوشت
 1- "امروزه نیز می‌بینیم هر دور هم جمع شدن و گرد هم آمدنی اگر باعث اختلاف خود مدعوین با هم نشود حداقل دیگران را علیه آن جمع تحریک می‌کند، در بین معلمان و کارگران و فعالان حقوق بشر و…تشکل‌های مختلف موازی (و گاه رقیب) به وجود آمده است. فعالان جنبش زنان تقسیم شده‌اند، جمهوری‌خواهان نیز روند وارونه‌ای را برخلاف جهت اولیه‌شان طی کرده و می‌کنند، داخل جریانات (و گرایشات و نیروهای سیاسی) مانند اصلاح‌طلبان، ملی – مذهبی‌ها، چپ‌ها و… نیز رویکردها و کنش‌های فردگرا مشاهده می‌شود. دانشجویان و تشکل‌های دانشجویی نیز سرنوشتی مشابه دارند." رضا علیجانی، "چرا همگرایی سیاسی ضروری است؟"
2- "[ت]نوع نیروها و اقشار اجتماعی و نهادهای مدنی و تنوع جریانات سیاسی در ایران در عمل مطلوب نیست، اما واقعیت است. " تقی رحمانی، دموکراسی خواهی؛ محور "اتحاد در عمل".

۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

ما و رأی خاتمی


متن تحلیلی از جمهوری خواهی

حضور سید محمد خاتمی در پای صندوق رأیِ در انتخابات نهمین دوره مجلس شورای اسلامی واکنش‌های بسیاری را برانگیخت. این واکنش‌ها اولاً حکایت از آن داشت که کنشگران جنبش سبز، تبعات این حرکت را نه فقط تأثیرگذار بر جایگاه شخص محمد خاتمی که بر بسیاری نیروهای سیاسی دیگر به شمار می‌آورند؛ و دوم، نشانه آشکاری بود از اینکه سیاست رویگردانی از انتخابات سیاستی جدی، گسترده و مشترک میان طیف‌های متعددی از نیروهای سیاسی به شمار می‌رفت که اینک با این رأی همگی در مقابل داده جدیدی قرار گرفته‌اند. ارزیابی این تأثیرات و سنجش صف‌آرایی‌های جدید مهمترین وظیفه ما فعالان و کنشگران جنبش سبز است. خارج از این، وظیفه‌ای برای ما متصور نیست: همه مختارند و همه مسئول.
سید محمد خاتمی برای ما و در غیبت رهبران جنبش سبز، بیش از هر چیز هماهنگ کننده پروژه‌ای بود که هدفش گرد هم آوردن حداکثری نیروهای دموکراسی‌خواه حول خواست مشترکی بود که شرکت در انتخابات را به پذیرش شروط چهارگانه منوط می‌کرد. پروژه‌ای که از سویی میان نیروهای جنبش سبز اعم از اصلاح طلب دوم خردادی و بیست و دوم خردادی به بحث گذاشته شد و از سوی دیگر به موضوع  مجادله‌ای با طیف‌های مختلف اصولگرایان برای پذیرفتن این شروط تبدیل شد. آن مجادلات به نتیجه‌ نرسید؛ اما پروژه به لطف فعالیت خستگی‌ناپذیر کنشگران جنبش سبز، خطرپذیری زندانیان سیاسی این جنبش که علیرغم شرایط سخت در حفظ و تبلیغ این موضع ثابت‌قدم ماندند و همراهی مهمترین احزاب اصلاح‌طلب، یعنی جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی با موفقیت به پیش رفت. پیروزی سید محمد خاتمی در نقش هماهنگ کننده آن پروژه اکنون تالی خود را در تصمیم وی به حضور پای صندوق رأی یافته است.
تا آنجا که این تصمیم به شخص محمد خاتمی برمی‌گردد تردیدی نباید کرد که این رأی به تضعیف جایگاه ایشان در میان اصلاح‏طلبان و جنبش سبز خواهد انجامید. اینکه این تصمیم، تصمیمی استراتژیک باشد یا مقطعی، یعنی اینکه سید محمد خاتمی در روزها و ماه‌های آتی همچنان حضور فعال در صحنه سیاسی را مشروط به و در جهت تفهیم آن شروط چهارگانه بداند، یا اینکه بر خواسته‌های دیگری جز آنچه ما را در مقطع انتخابات به یکدیگر نزدیک ساخت تأکید کند، تغییری در این واقعیت که جایگاه ایشان هم در میان یاران مبارز خودش و هم در میان ما کنشگران جنبش سبز تضعیف خواهد شد نخواهد داد.اکنون ما باید تأثیر این عمل را بر جنبش سبز و اتحاد عملی که در طی انتخابات به‌دست آورده بود بسنجیم.
مسلم است که حضور محمد خاتمی پای صندوق رأی بر فاصله دو طیف از مجموعه طیف‌هایی که جنبش سبز را تشکیل می‌دهند با بدنه اصلی این جنبش خواهد افزود. بدنه اصلی جنبش سبز یعنی آن نیروها و افرادی که بر لزوم کنشگری خیابانی این جنبش همراه و در کنار با پافشاری بر اصلاح‌طلب بودنش تأکید دارند.
اولین طیفی که با این عمل محمد خاتمی فاصله‌اش را با بدنه اصلی جنبش سبز بیشتر خواهد کرد طیف کسانی است در درون این جنبش که بر این نظر بودند که باید چارچوب بازی سیاسی را به کل تغییر داد زیرا سیاست‌ورزی در چارچوب نظام جز ریزش مستمر نیروهای این جنبش نتیجه‏ای نخواهد داشت. از این رو بر این باور بود که جنبش سبز باید بیشتر بر افرادی تکیه کند که محدودیتی برای خود در گذار از این چارچوب و بازی بیرون آن قایل نیستند. خواه این افراد مشخصاً از سرنگونی نظام صحبت کنند و خواه به طور غیرمستقیم. برای این طیف، حضور محمد خاتمی پای صندوق رأی به منزله اثبات مدعای‌شان به شمار خواهد آمد. طیف دومی که با این رأی از بدنه اصلی جنبش سبز فاصله خواهد گرفت، طیفی است مشتمل بر کسانی که خواستار آن بودند که جنبش سبز از حضور خیابانی خود بکاهد و تلاش کند که با آرام کردن فضا و پذیرش قواعد مألوف و معمول سیاست‌ورزی در نظام جمهوری اسلامی به صحنه باز گردد. این طیف اینک در سید محمد خاتمی فرد مناسب خویش را برای پیشبرد این پروژه خواهد یافت.
به عبارت دیگر، تجربه انتخابات مجلس نهم با تمام فراز و نشیب‏هایش جنبش سبز را به جنبشی تبدیل خواهد کرد که در یک سوی آن نیروهایی قرار دارند که از وجه خیابانی آن دست خواهند کشید و تنها به نهادهای تعریف شده در چارچوب نظام برای پیشبرد اهداف دموکراسی‌خواهانه خود خواهند اندیشید؛ و در سوی دیگرش، نیروهایی که وداع کامل با نهادهای تعریف شده در چارچوب نظام را شرط پیشبرد اهداف دموکراتیک قلمداد خواهند کرد. بعید نیست که جدا شدن این نیروها از مسیر اصلی جنبش سبز همراه با تغییر نام و وداع با خود این جنبش نیز باشد: عده‏ای ترجیح خواهند داد از جنبش اعتراضی یا انقلابی مردم ایران صحبت کنند و در مقابل، عده‌ای دیگر به فعالیتی روی خواهند آورد منطبق و مطابق با الگوی اصلاح‌طلبی سال‌های 76 تا 84 و بار دیگر قانون اساسی را به منزله برنامه سیاسی خویش برخواهند گزید. آنچه در میانه این دو طیف قرار خواهد گرفت، طیفی است مصمم  به ادامه همان مسیری که این جنبش در 25 خرداد آغاز کرد، علیرغم تمامی سرکوب‏ها و انتقادات تا 25 بهمن امسال همچنان در ادامه آن طی طریق کرد و با رویگردانی از شرکت در انتخابات اثبات کرد که اکثریتی را در کشور تشکیل می‌دهد.  
به این اعتبار، پرسشی که امروز در مقابل کسانی که مصمم هستند مسیر تعیین شده توسط 25 خرداد 88 را دنبال کنند چگونگی حفظ این خط اصلی است. خط و مشی‌ای که توانسته است تا امروز سیاست حضور در عرصه عمومی را از محدوده حضور در نهادهای انتخابی و انتصابی حاکمیت فراتر بکشاند و خیابان را به منزله الزامی برای پیشبرد اهداف دموکراتیک و عقب نشاندن اقتدارگرایان به عنوان یکی از اضلاع سیاست اصلاح‌طلبانه خود تعریف کند. زیرا مسلم است که با افزایش فاصله دو طیف نامبرده از این بدنه اصلی و احتمال پراکندگی نیروهایی که در مرز هر یک از این دو طیف قرار دارند، جنبش سبز نیازمند انسجام بیشتر، هم از جنبه نظری و هویتی و هم از لحاظ سازمانی و تشکیلاتی خواهد بود.

برای این منظور اولین و مهم‏ترین کار تبیین هویت اصلاح‌طلبانه جنبش سبز است. مرزهای این اصلاح‌طلبی باید دقیق‏تر و روشن‏تر از آنچه تا امروز تبیین شده بود ترسیم شوند. بدون ترسیم این مرزها، پیشبرد سیاستی که آن دو طیف دیگر را نه دشمن خویش بلکه همراهانی می‌داند که سیاست‏های دیگری را دنبال می‌کنند ممکن نخواهد شد. ناروشن گذاشتن تفاوت‏ها بسی بیش از آشکار شدن آنها، به منازعه احتمالی درون نیروهای مخالف و منتقد حاکمیت منجر خواهد شد. زیرا انتظارات از یکدیگر را در پرده‏ای از ابهام قرار خواهد داد و این ابهام جز دلسردی و سرخوردگی که زمینه‏های عنادورزی است نتیجه‌ای نخواهد داشت.
دومین وظیفه‏ای که اینک در مقابل کسانی که همچنان بر مسیر اصلی جنبش سبز پافشاری می‏کنند قرار دارد، تقویت ساختارهای تشکیلاتی و سازماندهی درونی این جنبش است. باید به راه‏هایی اندیشید که نظرات بدنه جنبش سبز و دیدگاه‌های کنشگرانش دقیق‌تر و بهتر گردآوری شوند  تا بتوانند بازتاب روشن‌تر و مستمرتری بر تصمیم‏گیری شورای راه سبز امید داشته باشد. این شورا که تا امروز بار سنگین هماهنگی نیروهای این جنبش را به دوش کشیده است اینک با وظیفه سنگین‌تر و خطیرتری مواجه خواهد بود. باید به راهکارها و ابزارهایی اندیشید که آن بخشی از این جنبش که علیرغم تمامی مشکلات و علیرغم پرداخت هزینه‏های سنگین همواره با جان و دل و با قبول خطرهای متعدد این سیاست‌ها را پیش برده‌اند بتوانند با مشارکت بیشتر و داشتن صدایی رساتر، در به انجام رساندن این وظیفه فعال‌تر باشند. در شرایطی که زندانیان جنبش سبز و رهبران در حصرش با خطر کردن‏های بسیار دیدگاه‏های خود را به کنشگران این جنبش و شبکه‏های اجتماعی می‏رسانند باید به راهکارها و ابزارهایی اندیشید که کسانی که چنین هزینه‏هایی را پرداخته، می‏پردازند و آمادگی پرداخت آن در آینده را نیز دارند مشارکت بیشتر و مؤثرتری داشته باشند. تکثر جنبش سبز و تعدد دیدگاه‏های فعالانش، قدرت این جنبش است. در این شرایط جدید نباید لحظه‌ای با تردید در سازماندهی بهتر این جنبش، بگذاریم این نقطه قوت به نقطه ضعف تبدیل شود.

۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

فضای آنلاین (عمومی) را ترک نکنیم


تصویر «گلشیفته» هر چند بیشتر موضوعی در «حوزه خصوصی» بود،  ولی نشان داد امکانی که برای تقویت «حوزه عمومی» با گسترش شبکه های اجتماعی آنلاین فراهم آمده است، در وضعیت شکننده ای است. به باور من موضوع گلشیفته یک نکته را به خوبی نمایاند و آن اینکه فضا برای گفتگو و صدای میانه در فضای آنلاین تنگ تر و تنگ تر می شود. این نگران کننده است که هر موضوعی به جای آنکه محل استدلال، انتقاد و اندیشه‌ورزی قرار گیرد، دست مایه عقده گشایی و اشاعه گفتار نفرت و تخریب شود. اگر این چنین ادامه یابد، میانه روان برای حضور و مشارکت در «فضای عمومی» دلزده، مرعوب و ساکت می شوند و این مانع پیشبرد دموکراسی است.  دوره اصلاحات اگر هیچ دستاوردی نداشت، حداقل فضایی برای عقل مداران و میانه روان گشود تا چند صباحی صدایشان به ما، مردم برسد. جنبش سبز نیز در همین امتداد فضایی ایجاد کرد که در آن حنای شعار و تهمت و تخریب و برچسب بی رنگ بود و ما را به گفتگویی عمومی می کشاند که از دل آن امید می رفت/رود همزیستی مسالمت آمیزمان محقق شود. بنظرم میانه روان، عقل مداران و اندیشه ورزان باید احساس مسئولیت کنند و با مشارکت در این فضا، آن را به دست دشمنان همزیستی و مدارا نسپراند.
در مقابل اشاعه «گفتار نفرت»، حتی در میان دوستانمان، سکوت نکنیم.

۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه

روند مسالمت آمیز انقلاب سوریه غافلگیر کننده بود


گفت و گو با «سلام کواکبی» تحلیلگر سوری

منبع: جرس

علی هنری: تاکنون رسم بر آن بوده است که جامعه ایران جز در موضوع فلسطین نسبت به دیگر تحولات جوامع عرب و منطقه بی تفاوت باشد، اما این هم یکی از تاثیرات و ویژگی های جنبش سبز است که این نوع نگاه را دگرگون کرده، و به تعبیری، نگاهی نو-جهان وطنی را برای جامعه ایرانی به ارمغان آورده است؛ یعنی از یک سو احساس تعلق به سرزمین مادری ایران و اعتقاد به تحولات مستقل و درون زا، و از سوی دیگر با چشم اندازی باز و نگاهی انسانی و جهانی. پاسخ به فراخوان رهبران جنبش در همبستگی با جنبش های منطقه در بیست و پنج بهمن ها و بیانیه های شورای راه سبز امید به سازمانهای سیاسی سوری و بازخورد آن بیانیه ها نشانه های چنین دلبستگی در حوزه سازمان های سیاسی و همراهان جنبش سبز است.
 در ادامه این ارتباطات با یکی از تحلیلگران سوری به گفت وگو نشسته ایم.سلام کواکبی محقق علوم سیاسی و حوزه تخصصیش رسانه و جامعه مدنی در سوریه و جوامع عرب است.کواکبی نوه پسر عبدالرحمن کواکبی است که بسیاری بر این عقیده اند مرحوم نایینی از مهمترین روحانیون صدر مشروطه در معروفترین اثرش، تنبیه‌الامة و تنزیه‌الملة  متاثر از کتاب «طبائع الاستبداد ومصارع الاستعباد» او بوده است. «سلام کواکبی» همین نکته را سندی معتبر در تاثیر متقابل ایرانیان و سوری ها می داند. این گفت وگو سویه های مهمی از نگاه سوری ها به ایرانیان و شباهت ها و تفاوت های انقلاب سوریه و جنبش سبز را می نمایاند.

مشروح گفت وگو با «سلام کواکبی» را در زیر می خوانید: 

در مصر و تونس شاهد تحقق جنبش اجتماعی بدون رهبری قابل تشخیص بودیم؛ اکثریت تحلیلگران و محققان بر این عقیده بودند که نقش سازماندهی سیاسی رسمی در شروع انقلاب و بسیج مردم قابل چشم پوشی بود. در مورد انقلاب سوریه چطور؟ نقش گروه های اپوزیسیون سنتی در انقلاب تا چه حد بوده است؟ سازمان های سیاسی در چه وضعیتی هم اکنون قرار دارند؟

همانطور که در مصر و تونس احزاب سنتی و رهبران سیاسی در آغاز انقلاب نقشی حاشیه ای داشتند در سوریه نیز به همین صورت بود. این امر بیشتر به عدم حضور احزاب و سران آن ها در عرصه اجتماعی در دهه های گذشته برمی گردد؛ دلیل آن هم مصادره فضا از سوی مقامات امنیتی و سیاسی حاکم در دهه های گذشته است.اما باید به این نکته توجه داشته باشیم که میان نیروهای سنتی مخالف و جوانان پرشور انقلابی، که نیازمند چارچوب سیاسی و دانش انباشته شده مدیریتی هستند که اتفاقا سران احزاب مخالف برای مدتها بدون استفاده ذخیره کرده اند، محل های اتصالی وجود دارد که در بعضی زمان ها پررنگ و در دیگر زمان ها کمرنگ جلوه می کند.در کل این حس غالب وجود دارد که اپوزیسیون سنتی به دنبال عقب نیفتادن از این اپوزیسیون جدید است که بطور ناگهانی از دل جامعه سر برافراشته است.در بین نیروها و اپوزیسیون سنتی برخی قابلیت آن را داشته اند که همراه با خواسته ها و توقعات بیان شده، خود را بطور کامل در این جنبش درگیر کنند.در عوض برخی دیگر به دلیل کندی ذاتی، تفکرات بسته، فشار استبداد و ترس از نداشتن جایگاهی مناسب در آینده تغییرات به سمت جدایی از جنبش کشیده شده و سعی در بی اعتبار جلوه دادن آن می کنند.بالطبع مصالح گروه دوم، خواسته یا ناخواسته، با مصالح قوای سیاسی و امنیتی حاکم همراستا شده است.از دل انقلاب رهبران جوانی نیز ظهور کردند که طیف کثیری از آنان دستگیر و خیلی ها کشته شدند، تعدادی هم از کشور خارج شده و یا مفقودالاثر هستند.درنهایت هم شورای ملی سوریه، در پایان ماه سپتامبر، تلاشی را در راستای یکپارچه سازی نیروهای مخالف سنتی اعلامیه دمشق برای گذار به دموکراسی (چندین حزب چپ و ملی)، نیروهای پرشور جوانان با گروه بندی و توزیع جغرافیایی مختلف، در کنار اخوان المسلمین و احزاب کرد، آشوری و مستقل را آغاز کرد.

تقریبا یک سال پیش نشستی درخصوص جامعه مدنی در ایران و سوریه برگزار شد که شما هم در آن حضور داشتید. تحلیلگران و آکادمیسین های سوری که در آن کارگاه شرکت داشتند تاکید داشتند که میانگین سنی فعالان اپوزیسیون در سوریه نسبتا پیر است و جوانان نسبت به مسائل سیاسی و تحولات کلان اجتماعی بشدت بی تفاوت هستند.آیا با نقش خارق العاده ای که جوانان در انقلاب سوریه ایفا کردند شما غافلگیر نشدید؟ چگونه جوانان منفعل و بی تفاوت ناگهان به مشارکت کنندگان فعالی بدل شدند که حتی جانشان را هم برای انقلاب هدیه می کنند؟

هیچ کس نمی تواند منکر پدیده "غافلگیری" شود که دربرگیرنده تمامی وقایعی است که در کشورهای عربی اتفاق افتاده. در حقیقت آنچه در این جوامع مشاهده می شد کناری گیری توده جوان از فعالیت های سیاسی و کنش های جمعی و اشتغال بیشتر آنان به مشکلات روزمره، درسی و کاری بود. همینطور در کل مجامع عربی هم، در برابر نفوذ فراگیر سرویس های امنیتی نوعی تسلیم شدن به چشم می خورد که منجر به کاهش و یا عدم وجود هرگونه تلاش در جهت شورش و قیام حتی در سطح نیازهای اجتماعی و اقتصادی شده بود. اما این غافلگیری کامل نیز نبود، با مراجعه به گزارش سال 2003 سازمان ملل متحد، در ارتباط با توسعه در کشورهای عربی، می بینیم با اینکه گردآوردندگان گزارش پیش بینی ای درخصوص وقوع انقلاب ها در منطقه نکرده اند، اما هشدارهای خطر را برای سران این دول در صورت ادامه روند اقتصادی و سیاسی موجود به صدا درآورده اند. در اینجا ما شاهد یک دوگانگی "غافلگیری" و "انتظار" هستیم.
البته این غافلگیری از نظر من مربوط به نقش آفرینی جوانان در داخل و خارج کشور در اعتراضات نیست، بلکه در چگونگی این نقش آفرینی و همراه کردن روشن اندیشی در نحوه بروز آن و مهمتر از همه در ادامه روند مسالمت آمیز پس از گذشت هفت ماه از شروع انتفاضه – علی رغم بعضی اقدامات خشونت طلبانه انفرادی و منفک – است.

در جنبش سبز نقش کلیدی جوانان بطوری بود که ویژگی هایشان را نیز بر جنبش حک کردند. برای مثال جنبش سبز با هنر و ادبیات خلاقانه و حتی با همراهی شوخی و طنز رشد پیدا کرد. آیا چنین ویژگی ای در جنبش شما هم وجود دارد و آیا این انقلاب سوریه از این جهت از جنبش ایران اثر گرفته است؟

من فکر می کنم تا حدی اینطور است. ولی من ترجیح می دهم در قیاس جنبش سبز و انقلاب سوریه، درخصوص آگاهی های جمعی جنبش ایران و انقلاب سوریه تفاوت ها را حفظ کنم و بر آنها تاکید نمایم. حداقل سه انقلاب در تاریخ مدرن ایران قابل شناسایی است: انقلاب مشروطه، انقلاب اسلامی (که به یک دیکتاتوری تغییر مسیر داد) و جنبش اصلاحات که همه توسط سیستم سرکوبگری ربوده شدند. اما تاکید می کنم که ایران با وجود سرکوب و مصادره زندگی سیاسی قادر بوده است درطی سال های گذشته جامعه مدنی نسبتا موفقی را برپا کند و تولیدات هنری در سینما و ادبیات در غنی کردن آگاهی عمومی سهم داشته اند و این عامل  انگیزه بخش مشارکت در جنبش های سیاسی می تواند باشد. اما وضعیت در سوریه بسیار بسته و بدون فضای تنفسی برای جامعه سیاسی و مدنی برای دهه ها است. من فکر میکنم جنبش سبز بر همتایان سوری تاثیر داشته است. از حیث تکنیک های که بکار می گیرند و هنر خلاقانه. ما این را به روشنی در اقتباس عبارات ثبت شده روی پلاکاردها و تابلوها می بینیم. همینطور در کاریکاتورها، موسیقی های متعدد و بعلاوه طراحی های حرفه ای روی پوسترهایی که منتشر می شود.

و جوانان و دیگر فعالان چگونه رسانه های مدرن بویژه اینترنت را برای جنبش به خدمت می گیرند. نقش این فعالیت های آنلاین در انقلاب سوریه را چه اندازه ارزیابی می کنید؟

عادلانه نیست که نقش اینترنت را در جنبش مطلق بدانیم ولی اینترنت نقش بزرگی در اطلاع رسانی به جوانان در رابطه با تجربیات دیگران داشته و همچنین گسترش افق دید سیاسیون و الگوی برخوردشان با پدیده ای به نام انقلاب تحت تاثیر اینترنت دگرگون شده است.البته در مواقع زیادی هم دیده شده که سایت های متنوعی که اتفاقات جنبش را رصد می کنند گاه به مقدار قابل توجهی اتفاقات را وارونه جلوه می دهند.شبکه های اجتماعی نقش مهمی در گسترش ابزارهای لازم مانند سایت های عکس و فیلم مثل یوتیوب برای جنبش دارند. گسترش انقلاب از طریق افراد و مجموعه روابط محدودشان در اینترنت بود که بد هم نیست؛ ولیکن در سیر تکاملی انقلاب برای جذب جوانان فعال و برای پررنگ تر کردن ابعاد عملگرایانه در خیابان باید تلاش کرد. اینترنت در حال حاضر به یک سلاح خوب در اختیار تظاهرکنندگان صلح جو برای نقل اتفاقات یا پخش اطلاعات در رابطه با شهدا و دستگیر شدگان است.

برای ما که از دور انقلاب سوریه را دنبال می کنیم ریشه انقلاب خیلی روشن نیست و بطور کلی آن را دموکراسی خواهانه توصیف می کنیم.می خواهیم از زبان شما بشنویم مطالبات واقعی مردم سوریه بویژه جوانان چیست؟ نان، عزت، آزادی، دموکراسی یا همه اینها؟

اساسا اعتراضات به خاطر عزت و نسبت به توهین و تحقیر سیستماتیکی است که بر هموطنان سوری ما از بدو تولد تا مرگ روا داشته می شود و این به این معنی نیست که چیز دیگری نیست، فساد گسترده، سرکوب شدید، قطع آزادی ها  و همچنین جو عمومی جامعه به آغاز تظاهرات کمک کرده است. همچنین عوامل اقتصادی به عنوان یک عامل اصلی و اساسی به دلیل توزیع ناعادلانه درآمد، فساد، حذف طبقه متوسط و فقیر کردن این طبقه و تبدیل اقتصاد به اقتصاد مصلحتی برای حفظ نظام با تخریب بخش عمومی نیز از این دست عوامل است. و اعتقاد دارم این عوامل با هم همپوشانی دارند و به هم مرتبطند، به دست آوردن آزادی و اکتساب کرامت از عوامل اساسی و کلیدی ایجاد یک شهروند واقعی است به این معنی که او را قادر می کند در زیست سیاسی و اجتماعی و اقتصادی کنشی فعال و ایجابی داشته باشد.

در پایان، انتظار مردم سوریه از ناظران جهانی بویژه مردم ایران – نه حکومت ایران- چیست؟

به عقیده من همبستگی جهانی و انسانی در حمایت معنوی از خیزش سوریه نقش برجسته ای دارند. پیوندهای فرهنگی و تاریخی بین مردم دو کشور صرفنظر از ایدئولوژی و سیستم سیاسی حاکم، باید آینده ای بهتر برای هر دوی ما بسازد.معتقدم موضع اصلاح طلبان ایرانی در حمایت از برادران سوریشان آشکار است ولی ضروری است که ذهن ناظر ایرانی از آثار جنگ روانی تخریبی که مایل است اعتراضات سوری را به نوعی منازعه طایفه ای و ضد برخی مذاهب و فرقه ها تقلیل بدهد دور باشد. سوریه ای ها در طی قرن ها موفق شده اند در کنار هم زندگی کنند و سوریه در خطر اختلافات و جدایی های فرقه ای نیست؛ هرچند دشمن شیطانی می خواهد بر آن دامن بزند. و تاثیری که در انقلاب مشروطه در آغاز قرن بیستم متفکری چون نایینی از عبدالرحمن کواکبی گرفته بزرگترین سند ارتباط صمیمانه و انسانی بین دو ملت ما است که بستری برای فواید متقابل بیشتر فراهم می کند و یک بعد انسانی و حقیقی به روابط آینده آنها خواهد داد.

۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

روایت "ملاقات" میرحسین موسوی و گابریل گارسیا مارکز

نقش «موقعیت» در شبکه های اجتماعی

منبع: جمهوری خواهی


پس از روزها بی‌خبری، زمانی که بالاخره گزارشی از دیدار میرحسین موسوی و زهرا رهنورد با فرزندان‌شان  در تارنمای کلمه کار شد، موجی از تحرک در میان همراهان جنبش در دویستمین روز قطع ارتباط رهبران جنبش سبز با همراهان آن درگرفت. اما آنچه در این میان شاخص شد و این پدیده را به یک کنش عملی وسیع بدل کرد، انتشار یک حاشیه در آغاز به‌ نظر کم اهمیت از این دیدار بود که یکی از بستگان میرحسین موسوی در فیسبوک خود منتشر کرد: "این کتاب [گزارش یک آدم ربایی اثر مارکز] را ... سفارش کرده است به دخترا که حتما بخونید". مرور سلسله حوادث پیرامون این گزارش و خبر، از یک سو توانایی‌های جنبش سبز را در بکار گرفتن شبکه‌های اجتماعی اعم از رسمی و غیررسمی و آنلاین و آفلاین را نشان می‌دهد و از سوی دیگر، بخشی از ضعف و آسیب این کاربری را برجسته می‌سازد. در این یادداشت به هر دو آنها خواهم پرداخت.
هنوز چندروزی از خبری شدن دیدار میرحسین و رهنورد با فرزندانش نگذشته بود که همسر برادر میرحسین در صفحه فیسبوک خود با انتشار تصویری از کتاب "گزارش یک آدم‌ربایی" اثر گابریل گارسیا مارکز سفارش میرحسین به خواندن این کتاب به فرزندانش را همگانی کرد. این پیام که برای جویا شدن از احوال این روزهای رهبر جنبش سبز باید این کتاب را مطالعه کرد به سرعت از طریق  شبکه‌های اجتماعی منتقل شد. بلافاصله نسخه دیجیتالی کتاب برای دانلود کردن به اشتراک گذاشته شد(1) و از طریق همین شبکه‌های اجتماعی خبررسانی شد. در همان روز نخست بیش از دوهزار بار فایل کتاب دانلود شد. در پی آن صفحه ای نیز با عنوان گزارش یک آدم ربایی - حال و هوای یک رئیس جمهوری در حصر در فیسبوک و توییتر ساخته شد و اعضای صفحه که ساعت به ساعت بر تعدادشان افزوده می‌شد با یکدیگر کتاب را مرور کردند و جمله‌ها و عبارت هایی از آن را در آن صفحه به اشتراک گذاشتند. بسیاری از سایت‌های خبری نیز این مضمون را تکرار کردند: "اگر می‌خواهید از شرایط من در این ایام جویا شوید کتاب "گزارش یک آدم‌ربایی" اثر گابریل گارسیا مارکز را مطالعه کنید."
در این میان با انتشار تصویری از صفحه فیسبوک نویسنده کتاب –گابریل گارسیا مارکز- اخبار پیرامون گزارش یک آدم‌ربایی در شبکه های مجازی اوج گرفت(2). شبکه‌های اجتماعی عکسی از صفحه فیسبوک مارکز با بیش از سیصدهزار عضو را به اشتراک گذاشتند که مارکز با زبان انگلیسی همان جمله معروف را به نقل از میرحسین موسوی آورده بود. گردش این خبر و هجوم به صفحه مارکز در نوع خود کم‌نظیر بود بطوریکه ظرف سه روز بیش از سه هزار و پانصد نفر این پست مارکز را «لایک» کردند و نزدیک به هزار نفر آن را در فیسبوک به اشتراک گذاشتند. در آغاز هفته نیز رسانه ها گزارش کردند دو چاپ متفاوت از کتابِ گزارش یک آدم ربایی پرفروشترین کتاب‌های این هفته شده‌اند. این خبر نیز خود به موضوع داغ بالاترین تبدیل شد.
این واقعه در نگاه اول طبیعی می‌نماید: بارها از زمان خیزش جنبش سبز با اتفاق‌های مشابهی مواجه بوده‌ایم، هرچند که در این دوسال و نیم کمتر اینگونه رویدادها بطور جدی موضوع تحلیل قرار گرفته‌اند. مرور دقیق و تحلیل این رویداد از دو منظر حائز اهمیت است؛ از یک سو قدرت انگیزه‌بخشی و امکان کنش‌های جمعی و خبررسانی فضای آنلاین را آشکار می‌سازد و ما را به تقویت این امکانات ترغیب می‌کند و از سوی دیگر، از  آسیب‌های استفاده از این فضا پرده برمی دارد که باید به آن ها توجه داشته باشیم و برای رفع آنها کوشش کنیم. در خطوط زیر با کمک ابزار و الگوهای جامعه‌شناسی واقعه اخیر را مرور خواهم کرد و سپس به تحلیل آن خواهم پرداخت.

بررسی چرخه کامل واقعه
خبر دیدار میرحسین و رهنورد با فرزندانشان و جمله‌ای از رهبر جنبش سبز، همچون منبع انگیزه برای جامعه عمل می‌کند. رویدادی در فضای "آفلاین" توجه کنشگران رسمی و غیررسمی جنبش سبز را به دریافت و انتشار خبر و گرفتن جزییات پیرامون آن ترغیب می‌کند. الزامات این توجه در فضای آنلاین محقق می‌شوند؛ یعنی خبر درجایی تولید و منتشر می‌شود که شبکه‌های بهم‌پیوسته جنبش سبز فعال هستند و نسخه الکترونیکی کتاب در همان فضا قرار می‌گیرد تا به‌سرعت، تعداد افراد زیادی بتوانند به آن دسترسی پیدا کنند. همچنین، شبکه‌های "آنلاین" و رسانه‌های اینترنتی -‌به دلیل کم ریسک بودن و اینکه کنشگران سبز در آنها دستِ بالا را دارند- محل و بستر کنش‌ قرار می‌گیرند. کنش‌ جمعی از انگیزه نشات گرفته درفضای آفلاین زایده می‌شود؛ شور و شوقی که پیرامون صفحه "گزارش یک آدم ربایی - حال و هوای یک رئیس جمهوری در حصر" به‌وجود آمد از وجود انگیزه مشارکت بسیار بالا در میان کاربران نشان دارد. لازم به یادآوری است هر کنش جمعی، چه در فضای آنلاین و چه آفلاین، نیاز به انگیزه مشارکت دارد. با فعال شدن شبکه‌های رسمی و غیررسمی عده زیادی انگیزه مشارکت می‌یابند و اخبار و گزارش‌های فراوانی پیرامون موضوع نوشته می‌شود و حوادث دیگری در کنار آن رقم می‌خورد و به فضای آفلاین کشیده می‌شود. در مورد مشخص اخیر، خبر از طریق شبکه‌های غیررسمی در فضای آفلاین پخش شده‌است بطوریکه کسانی که دسترسی به نسخه الکترونیکی کتاب نداشته‌اند یا آنقدر با خواندن کتاب آنلاین راحت نیستند انگیزه خرید کتاب وخواندن پیدا میکنند و نسخه کاغذی کتاب نیز خواهان بسیاری پیدا میکند و به فهرست پرفروش ها می رسد.
خلاصه آنکه اتفاقی در فضای "آفلاین" این قابلیت را می‌یابد که انگیزه مشارکت در فضای "آنلاین" بیافریند. کنشگران رسمی و غیررسمی در فضای آنلاین به انتشار خبر و خلق کنش‌های جمعی و انگیزه آفرینی و آگاهی‌رسانی و گفت‌و‌گو اقدام می‌کنند. انتشار خبر و ایجاد انگیزه به حدی می‌رسد که موضوع از طریق شبکه‌های واسط مانند رسانه‌های صوتی و تصویری و شبکه‌های غیررسمی "آفلاین" به بسیاری دیگر که دسترسی به اینترنت ندارند سرایت می‌کند و به یک اتفاق و کنش هماهنگ در فضای آفلاین منتج می‌شود. از سوی دیگر این اتفاق وجهی جهانی می‌یابد و از مرزهای جغرافیایی، ملی و زبانی نیز گذر می‌کند.
این چرخه کاملترین چرخه استفاده از شبکه‌های آنلاین در جنبش‌های اجتماعی است. همه این رویداد نشان از قدرت ما (سبزها) در بخدمت گرفتن اینترنت و شبکه‌های اجتماعی در خبررسانی، افزایش انگیزه، خلق و شکل‌دهی کنش جمعی و دستِ آخر، رساندن پیام به ماورای مرزهای جغرافیایی و ملی‌مان و انعکاس آن است. اما در این چرخه یک نکته مغفول مانده که باید به آن توجه نشان داد.  آگاهی از آنکه مسیر این چرخه چگونه طی می‌شود و کنشگران و ابزارهای درونی این چرخه چه هستند و چگونه عمل می‌کنند برای کنشگران رسمی و غیررسمی یک جنبش اجتماعی حائز اهمیت است. اتفاقا با نگاهی مجدد به رویداد ما را به این امر هشدار می‌دهد که این آگاهی نه تنها در میان همراهان سبز که حتی در میان کنشگران دائمی سبز نیز وجود ندارد.

اینترنت چراغ جادو نیست
گابریل گارسیا مارکز هم از میرحسین موسوی می‌گوید عبارتی بود که صدها و شاید هزارها بار در صفحه‌های شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های آنلاین در این چند روز نقش بست. این اشاره دارد به همان لینک و جمله ای که درصفحه گابریل گارسیا مارکز آمده‌است. یعنی جمله "اگر می‌خواهید از شرایط من در این ایام جویا شوید کتاب "گزارش یک آدم‌ربایی" اثر گابریل گارسیا مارکز را مطالعه کنید." واقعیت این است که گابریل گارسیا مارکز در صفحه فیسبوکش تنها لینک پست یک وبلاگ انگلیسی زبان را به اشتراک گذاشته‌است و برای توضیح بیشتر بخشی از آغاز همان پست وبلاگی در مورد گزارش دیدار میرحسین را آورده‌است، اما با نگاهی به نُت‌های نهصد و اندی به اشتراک گذارنده این پست در می‌یابیم هیچ‌یک به اصل منبع اشاره‌ای ندارند و اغلب تصورشان این است که این عبارت نوشته مارکز است.
"نامه های ایرانی" وبلاگی است متعلق به گلناز اسفندیاری گزارشگر ارشد رادیو اروپای آزاد. نویسنده وبلاگ بطور منظم با آشنایی به حساسیت‌های مخاطب خارجی و البته با شناخت از تحولات سیاسی اجتماعی ایران به شکل حرفه‌ای و دقیقی مطلب می‌نویسد و به این ترتیب جایگاه ویژه‌ای میان مخاطبان خارجی یافته‌است. این وبلاگ برای دومین سال متوالی نامزد دریافت جایزه جهانی روزنامه‌نگاری آنلاین شده‌است. بدین ترتیب وقتی در این وبلاگ اشاره به حصر میرحسین می‌شود و همان عبارت معروف به زبان انگلیسی نشر پیدا می‌کند، شبکه‌های اجتماعی این خبر را به گردانندگان فیسبوک مارکز می‌رسانند و او هم آن را بازنشر می‌کند.
در بحث شبکه‌های اجتماعی جدا از گستردگی، تراکم، سایز و قدرت پیوندها، مبحث موقعیت (position) نیز بسیار حائز اهمیت است. اینکه کنشگران فعال در چه موقعیتی در شبکه اجتماعی قرار دارند، مثلا اینکه کدام نقاط در حد واسط میان دوشبکه مجزا قرار گرفته‌اند، از اهمیت بسیار ویژه ای برای انتقال خبر برخوردارند(3). اینکه کاربران ایران (بویژه ساکنین ایران) بدلیل آشنایی محدود به زبان انگلیسی به شدت از شبکه‌های اجتماعی انگلیسی زبان منفک هستند از ضعف‌های ساختاری است. اینکه ما در عرصه جهانی نویسندگان معتبر انگشت شماری داریم که مسائل سیاسی اجتماعی روز ایران را به مخاطب بین المللی برسانند یا آن مسائل را به ایران انتقال دهند از کاستی‌های جنبش سبز و جامعه ایرانی است. و از آن مهمتر اینکه هزار نفر و چند ده رسانه بدون توجه به واقعیت خبر آن را انتشار دهند از یک سهل‌انگاری و ساده‌انگاری جمعی حکایت دارد. عدم توجه به این مسائل بی‌عملی ما در رفع این کاستی‌ها را به همراه دارد. اینکه بسیاری پست بلاگر ایرانی را با عنوان مارکز از حصر میرحسین می‌گوید به اشتراک گذاشتند جای تأمل فراوان دارد. کنشگران علاوه بر وجه جهانی شدن صدای میرحسین محصور باید بر شیوه انتقال آن توجه و تأکید می‌کردند.
باید توجه داشته باشیم اینترنت چون چراغ جادویی نیست که هرزمان در اختیارمان قرار گرفت به همه آرزوهای‌مان از طریق آن دست یابیم. بلکه باید بدانیم چگونه از آن استفاده کنیم و آن را بخدمت بگیریم. مزیت‌هایش کجاست و آسیب‌هایش کدامند. با جزییات ابزارها و اجزایش و چگونگی عملکرد و راه درست استفاده از آن آشنا باشیم. موقعیت خودمان را در شبکه آنلاین درنظر داشته باشیم و سعی بر بهتر کردن این موقعیت داشته باشیم. این رویداد نشان داد چگونه موقعیت همسر برادر میرحسین به عنوان یک منبع مورد اعتماد به نشر خبر انگیزه‌بخش مطالعه کتاب مارکز انجامید و چگونه یک بلاگر شناخته شده برای جامعه انگلیسی زبان باعث شد خبر حصر میرحسین و این دیدار، وجه فراملی پیدا کند و صفحه فیسبوک مارکز آن را انعکاس دهد.
-------------------------------------------
(1) اولین لینک دانلود پانزده دقیقه بعد از توضیح همسر بردار میرحسین زیر همان لینک قرار گرفت.
(3) برای توضیح بیشتر رجوع کنید به دو نوشته نگارنده: قدرت ارتباط های ضعیف 1 و 2