صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب نظریه های اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نظریه های اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آبان ۴, یکشنبه

خارج از قاب سیاست


واکنش ها به صفحه بچه پولدارهای تهران: ضدیت با ثروت یا مبارزه با فساد

منتشر شده در هفته نامه صدا 

چندی پیش ظهور صفحه ای در اینستاگرام با عنوان «بچه پولدارهای تهران» محل و موضوع بحث­ها و گفت­وگوهای داغ در جامعه و میان نخبگان شد. در کمتر از چند روز عکس­های بچه پولدارهای تهران برروی سایت­های داخل و خارج و رسانه­های اجتماعی قرار گرفت و هزاران نظر از سوی کاربران در شبکه‌های اجتماعی و ده­ها مقاله و گزارش درباره آن در روزنامه ها و سایت­ها منتشر شد. عکس‌ها سبک زندگی گروهی از جامعه را به نمایش می‌گذاشت که با متوسطِ زندگی جامعه­ای که اتفاقا در دهه گذشته از نظر اقتصادی شیب تند نزولی­ را طی کرده­ فاصله بسیار داشت. نمایشی از یک نابرابری عمیق و وسیع در جامعه که با به رخ کشیدن یا در معرض عمومی قراردادن زندگی­های لوکس با واکنش­هایی گاه خشمگین و گاه همراه با قضاوت منفی از سوی جامعه همراه بود. ظهور و بروز چنین پدیده­ای در نگاه اول برای آنان که همزیستی گروه­های مختلف اجتماعی در جامعه برایشان دغدغه اساسی است، این پرسش را پیش می­کشد که آیا علنی شدن این تفاوت­ها در سبک زندگی گروه­های جامعه به تقویت شکاف و تضاد بین دو گروه مشخص اجتماعی (محرومان و بهره­مندان) می‌انجامد؟ آیا این جدل­های داغ و واکنش­های همراه با خشم و نفرت زمینه ­ساز تقابل و تضاد اجتماعی و درپی آن جنبش اجتماعی گروه­های محروم علیه گروه­های بهره­مند خواهد شد؟ و در آخر واکنش جامعه به این موضوع –و درکل موضوع ثروت­های کلان- چه گفتار و رفتار سیاسی را می­طلبد که ضامن پیوستگی بیشتر جامعه و بهبود اوضاع کشور شود؟هدف از این یادداشت تاباندان نوری است به زوایای تاریک پرسش­های بالا از دید جنبش­ها و تضادهای اجتماعی. واقعیت این است که هرچند تاریخ شاهد بسیاری از نابرابری‌ها و بی­عدالتی‌های اجتماعی در سراسر جهان بوده ­است، اما همواره این نابرابری­ها شکاف و تضاد اجتماعی بوجود نیاورده و از آن سو افراد محروم همیشه و در هرشرایطی برای رفع نابرابری و بی­عدالتی از طریق جنبش­ها و کنش‌های ­جمعی مبارزه نکرده­اند. در بسیاری از مواقع این نابرابری­ها از سوی محرومان یا نادیده گرفته شده و یا مشروع دیده ­شده­اند و یا به‌ دلیل نبودن امکانات سیاسی و عملی، محرومان برای بروز اعتراض‌های جمعی و تلاش برای رفع آن­ها فرصتی نیافته­اند و مساله به شکافی عمیق تبدیل شده است. در ادامه با نگاهی به پدیده "بچه پولدارهای تهران" به آن­ها می­پردازیم.

از وضعیتِ عینی تا احساس محرومیت نسبی
در گذشته عامل اصلی تضاد و اختلاف‌ها و به دنبال آن شکل­گیری اعتراض و جنبش­های اجتماعی، وضعیت عینی افراد درجامعه شناسایی می­شد. براین مبنا وضعیت ناعادلانه، نابرابر و زیان دیده‌ی یک فرد، شرطی کافی است تا آن فرد در اعتراض مشارکت کند. مثلا درآمد پایین و زندگی سخت‌تر یک کارگر نسبت به دیگر افراد جامعه کفایت می‌کند تا او را یک معترض بالفعل بدانیم. اما آنچه که طی تجربه و مطالعات دهه­های اخیر به دست آمده آن است که تنها اختلاف وضعیت (یا مرتبه یا طبقه) ساختاری بین افراد و گروه‌ها  به خودی خود عامل شکل گیری تضاد اجتماعی  و اعتراض جمعی نیست. واقعیت این است که در چنین شرایطی برای آن فرد ادراک و برداشت «ذهنی‌اش» و به علاوه نامشروع دیدن نابرابری و محرومیت به مراتب مهم‌تر از وضعیت عینی و واقعی اوست. یعنی افراد محروم هنگامی به دنبال تغییر وضعیت و استیفای حقوقشان می‌روند که وضعیتشان را به مثابه «محرومیت نسبی» نیز احساس کنند. و احساس محرومیت نسبی هنگامی بااهمیت­تر و به عاملی برای اعتراض جمعی منتهی می­شود که به مثابه یک امر «گروهی» تصور و تجربه شود. یعنی فرد هویت خود را در پیوند با گروهی ببیند که وضعیت آن گروه زیان­دیده، محروم یا تحت بی‌عدالتی ادراک شود. (١)

از هویت اجتماعی تا هویت سیاسی­ شده
بنابراین «هویت اجتماعی» یعنی جایگاه و نقش فرد در جامعه و احساس تعلق او به گروه که تعیین کننده «هویت گروهی» است در مشارکت فرد برای اعتراض علیه محرومیت نقش بازی می­کند. محرومیت نسبیِ گروهی زمانی شکل بارزتری می­گیرد که درک روشنی بین مرزهای گروه پایین­مرتبه و بالامرتبه در میان افراد شکل بگیرد و نکته مهم‌تر اینکه این مرز از طرف گروه پایین‌تر غیرقابل نفوذ و غیرمشروع دانسته شود. این هویت­یابی با گروه پایین­مرتبه نیز درادامه باید «سیاسی» شود.(٢) فرایند سیاسی شدن با آگاهی از یک نارضایتی مشترک آغاز می‌شود و سپس نارضایتی ترجمه سیاسی پیدا کرده و مساله‌ای به مساله عمومی تبدیل می‌شود. در این فرایند هویت جمعی، به هویت سیاسی تبدیل شده و یک فرد به گروهی برای کنش سیاسی تعلق پیدا می‌کند. این هویت سیاسی در یک توافق جمعی و در گفت‌وگوهای اقناعی شکل می‌گیرد. در این مرحله جامعه به «مخالف و موافق» تبدیل شده و نارضایتی از نابرابری، بی‌عدالتی و محرومیت قاب­بندی سیاسی خود را می‌یابد. تا این قاب­بندی صورت نگیرد نارضایتی‌ها می‌تواند در سطح غیرسیاسی به راه حل‌هایی خارج از اعتراضات سیاسی بیانجامد. قاب­بندی این نارضایتی است که تعیین می­کند نابرابری به یک ستیز اجتماعی می­انجامد یا از راه­های جنبش­های اجتماعی مسالمت­آمیز به رفع آن اقدام می­شود
خلاصه بحث اینکه وضعیت نابرابر ساختاری به خودی خود عامل تقویت تضاد و شکل گیری اعتراض و جنبش اجتماعی وعمیق کردن شکاف‌ها نخواهد بود، بلکه احساس تعلق فرد به یک گروه با سه شرط روشن شدن مرز غیرقابل نفوذ گروه پایین مرتبه/محروم/ستم دیده با بالامرتبه/منتفع/ظالم، حس نامشروع بودنِ این مرز و درک امکان تغییر این وضعیت، می‌تواند او را برای یک ستیز و تقابل با یا کنش جمعی مسالمت آمیز با هدف رفع نابرابری برانگیخته کند. اما شرط لازم همین احساس محرومیت نسبی گروهی برای تبدیل شدن به اعتراض سیاسی، یافتنِ «دلایل سیاسی نابرابری» یا «راه حل سیاسی» برای رفع نابرابری است.

از هویت بچه پولدارها تا اعتراض با فساد
با مرور نظریه‌های کنش‌های جمعی و ترسیم چارچوب بندی­ای نظری به پدیده اجتماعی صفحه بچه پولدارهای تهران باز می‌گردیم. تصاویر «بچه پولدارهای تهران» با ماشین‌ها، خانه ها و پوشاک لوکس و گران، تفریحاتی نه چندان قابل دسترس برای عموم و کلا نام و نشانه گذاری‌ها بر این افراد، در گام نخست می­تواند احساس محرومیت نسبی بخشی از افراد جامعه را تقویت کند. یعنی ما شاهد خواهیم بود گروه­هایی از جامعه به این درک می­رسند که وضعیتشان نسبت به دیگری در مرتبه پایین­تر اجتماعی و اقتصادی است و نسبت به دیگران محروم­تر هستند و این اختلاف آنقدر زیاد است که این مرز به راحتی و با شیوه‌های معمول قابل گذر نیست. در این مرحله صفحه پولدارها یا هرگونه بروز وسیع چنین سطحی از لوکس گرایی، احساس محرومیت نسبی گروهی را در جامعه شدت  و وسعت می بخشد.
اما نکته‌ای که در این پدیده با رجوع به واکنش‌های جامعه به این صفحه شاهد هستیم شیوه سیاسی­شدن و قاب­بندی اعتراض به بی­عدالتی است. مرور نظرات کاربران در صفحه «بچه پولدارهای تهران» و گفتار انتقادی­ای که به طور وسیع شکل گرفته نشان از  قاب­بندی اعتراضی و راه حل سیاسی دارد که مرکزِ آن مقابله با فساد اقتصادی و رانتخواری است. در این جا به این نکته امیدوار کننده می رسیم که اگر به قاب­بندی سیاسی اعتراض توجه کنیم زمینه رفع نابرابری به شکلی که تضاد اجتماعی بین دو گروه –در اینجا محروم و بهره­مند-  را در جامعه نیافزاید وجود دارد.
در دهه‌های اخیر بویژه در جوامع توسعه یافته ما شاهد اعتراض­هایی هستیم که محدود به گروه­های محروم نیست بلکه  گروه­هایی که اصولا برمبنای وضعیت شان تعریف نمی‌شوند  و برمبنای عقیده‌ای هویت می‌یابند در مرکز اعتراض­های سیاسی دیده می‌شوند. در پدیده «بچه پولدارهای تهران»  نیز ما شاهد شکل گیری یک مخالفت بر مبنای اصول و عقایدی مانند قانون­مندی، شفافیت و عدالت هستیم. به همین خاطر است که نمی‌توانیم معترضان یا منتقدان به «بچه پولدارهای تهران» را محدود به گروهی از محرومان یا طبقه و قشر اجتماعی خاص کنیم. واقعیت این است که فساد در شکل‌های مختلف، یک عامل نارضایتی روشن در میان جامعه است. فهم این موضوع می‌تواند سیاستمداران بویژه دولت را مجاب کند با استفاده از پشتیبانی نیروهای اجتماعی به مقابله با آن بپردازد.
پدیده هایی چون نمایش وسیع زندگی‌های لوکس از سویی احساس محرومیت نسبی گروهی را در جامعه افزایش می­دهد و ممکن است به گروه­بندی­ها و ایجاد شکاف­هایی که پتانسیل تضادها و ستیزهای اجتماعی را دارند بیانجامد. ولی اگر این بحث و گفت وگو درمیان جامعه آمده و همراه با راه حل سیاسی متناسب یعنی مبارزه با فساد باشد که خواست گروه­های مختلفی از جامعه است خود به چسبندگی بیشتر جامعه و توافق و بسیج برمبنای یک موضوع کلیدی و به تبع آن مشارکت سیاسی اجتماعی جامعه منجر خواهد شد. مساله جامعه، فساد است نه ثروت. اتفاقا مبارزه با فساد یک مشارکت پویا  و پیشبرنده را می­سازد ولی مقابله با ثروت و ثروتمند منجر به ستیز و تضاد در میان جامعه خواهد شد.

پانوشت:
(1)    برای مروری بر نظریه احساس محرومیت نسبی رجوع کنید به:
van Zomeren, M., & Iyer, A. (2009). Introduction to the social and psychological dynamics of collective action. Journal of Social Issues, 65(4), 645-660.
(2)    برای بحث هویت سیاسی رجوع کنید به:
Simon, B., & Klandermans, B. (2001). Politicized collective identity: A social psychological analysis. American Psychologist, 56(4), 319-331.


۱۳۹۳ شهریور ۲۲, شنبه

جوانان و مشارکت سیاسی

اختلاف سنی یا تفاوت در اجتماعی ­شدنِ سیاسی

 منتشر شده در صدا شماره ٥*


تاسیس حزب ندای ایرانیان بحث جوانان و سیاست را به ­ویژه در میان اصلاح­ طلبان به موضوع روز تبدیل کرده ­است. اگر تا پیش از این جوانان به مشارکت در شیوه ­هایِ نو کنش­های جمعی مشهور بودند و رویکرد سیاسی ­شان نیز بیشتر با تندروی متناظر می­ شد، امروز حزب (درحال تاسیس) ندای ایرانیان این هردو تصور را به چالش کشیده ­است. ندا جریانی­ است که هویت خود را با جوانی پیوند­زده ­است اما هم وارد محدوده سنتی مشارکت سیاسی میان­سالان، یعنی فعالیت حزبی، شده­ است و هم خود را میانه­ رو تعریف کرده و منتقد تندروی­ های پیشین است.[i] این پدیده ما را به نگاه دقیق­ تری درباره سیاست­ ورزی جوانان و رابطه نسل­ های مختلف سیاسی می­ کشاند. در این یادداشت قصد دارم به عامل «اجتماعی­ شدن سیاسی» برای توضیح تفاوت رفتار و رویکرد سیاسی نسل­ ها اشاره کنم و از این رهگذر تاکید کنم ریشه و دلایل زمینه­ ساز شکل­ گیری تاسیس حزب ندا با هویتِ «جوان» جدی و قابل تامل برای آینده اصلاح­ طلبی است.
تفاوت سنی
جامعه­ شناسان و دانشمندان علوم سیاسی به تفاوت­ های معنادار رفتارهای سیاسی و مشارکت سیاسی جوانان با دیگر گروه­ های سنی اشاره دارند. نخست آن که جوان­ها بیشتر از دیگر رده­ های سنی در فعالیت­ های سیاسی مشارکت دارند. دلیل این امر داشتن منابع نسبتا کافی از نظر وقت آزاد و نداشتن تعلقات و درگیری­ های شخصی است که توجه جوانان را به کنش­ های جمعی جلب می­ کند. به همین دلایل جوانان راحت­ تر می­ توانند ریسک و هزینه فعالیت­ های سیاسی را بپذیرند و بپردازند. علاوه برآن جوانان در شبکه­ های اجتماعی­ ای حضور دارند، چون دانشگاه، که از طریق آن انگیزه­ های مشارکت در آن­ها تقویت می­ شود.  تفاوت دیگر مشارکت سیاسی جوان­ ها با میان­ سالان به شیوه­ های مشارکت سیاسی مرتبط است. مثلا با آشنایی بیشتر جوانان با امکانات تکنولوژیک و درگیری در شبکه­ های آنلاین، شیوه­ های جدیدی که با رشد اینترنت پدیدآمده­ اند بیشتر مورد استقبال جوانان قرار می ­گیرند و مشارکت جوانان در آن­ها پررنگ ­تر از دیگر گروه­ های سنی اجتماعی است. اما تفاوت جوانان و میان­ سالان در سیاست­ ورزی تنها در میزان مشارکت و شیوه­ های آن خلاصه نمی­ شود، تفاوت اصلی در رویکردها و نگرش­ ها و ارزش­ های سیاسی به چشم می­ آید. حتی این تفاوت­ها در نگرش­ ها و ارزش­ های سیاسی گاهی خود ریشه همان تفاوت در میزان و شیوه مشارکت سیاسی هستند.[ii]

تفاوت نسلی و تفاوت در «اجتماعی­ شدنِ سیاسی» (Political Socialization)
واقعیت این است که تفاوتی که در مشارکت سیاسی گروه ­های سنی متفاوت دیده می ­شود تنها به دلیل تفاوت سنی، یعنی جوانی و میان ­سالی و پیری، نیست، بلکه مکانیزمِ اجتماعی دیگری نیز در این تفاوت دخیل است که آن را اجتماعی ­شدن سیاسی نامیده­اند. اجتماعی ­شدنِ سیاسی به فرایندی گفته می­ شود که طی آن نگرش­ ها، باورها و ارزش­ های افراد نسبت به سیستم سیاسی و نقش­ شان به عنوان شهروند در آن سیستم سیاسی شکل می­ گیرند (گرین برگ ١٩٧٠).  این فرایند می­ تواند طی دوران مدرسه و کودکی که افراد تحت آموزش­ های دولتی و حکومتی قرار می­ گیرند صورت گیرد یا در جوانی حاصل تجربه­ های شخصی افراد و در پیوند با روابط اجتماعی و کنش­ های سیاسی باشد. اینکه افراد در چه مدارسی تحصیل کنند، در چه دوره حکومتی دوران کودکی خود را بگذرانند و شاید از آن مهمتر اینکه در چه دوره و چه زمانه ای وارد فعالیت­ های سیاسی و در چه گروه­ های سیاسی درگیر و عضو شوند، می­ تواند افراد متفاوتی از نظر سیاسی بوجود آورد. این مکانیزم وقتی در ابعاد وسیعی به دلیل رویدادها و تغییرات کلان سیاسی و تاریخی اعمال می­ شوند، دو «نسلِ» متفاوت و متمایز از نظر نگرش و رفتار سیاسی پدید می­ آورند. رویدادهای کلان سیاسی به ویژه جنبش ­های اجتماعی فراگیر و انقلاب ­ها که گروه­ های وسیع اجتماعی را درگیر خود می ­کند تاثیر عمیقی بر نگرش­ ها و ارزش­ های سیاسی نسل فعال در آن می ­گذارد که عموما افراد جوان -در آن برهه- هستند که به تازگی نیز وارد فعالیت سیاسی شده­ اند. ضمن آن­که تغییر حکومت­ها نیز نسل­ های متفاوتی را از نظر آموزش سیاسی پدید می­ آورد.
در جامعه ما رویدادی چون انقلاب اسلامی ٥٧ دو نسل متفاوت با اجتماعی ­شدن سیاسی متفاوت پدید آورده­ است. همان طور ملی­ شدن صنعت نفت، دوران جنگ، جنبش اصلاح ­طلبی و رویدادهای پس از هشتادوهشت که نسل­ های متفاوت از نظر اجتماعی­ شدن سیاسی بوجود آوردند. افرادی که روند سیاسی شدنشان در هریک از این دوره ­ها اتفاق افتاده ­اند از نظر دیدگاهی، نگرشی و به تبع آن رفتاری می­توانند متمایز از دیگر افراد باشند.
جوانان اصلاح­ طلب یا نسل دیگر اصلاح ­طلبان
اگر بپذیریم جوانان حامی ندا مانند هیات موسس آن بین ۵ تا ۱۵ سال سابقه فعالیت حزبی و تشکیلاتی داشته­ اند[iii] به این معناست که فرایند اجتماعی ­شدن سیاسی آن ­ها یا در دوره اصلاحات یا دوره پس از ٨٨ طی شده است. همین که در گفتار موسسان ندا یک عقبگرد و یادآوری به گفتارهای غالب در دوران اصلاحات به چشم می ­آید از نشانه ­های همان اجتماعی­ سیاسی شدن این جوانان در آن دوران است. ضمن اینکه غالب آن­ ها  با داشتن کمتر از سی و پنج سال سن، در جمهوری اسلامی تحصیل کرده و آموزش­ های اولیه  و عمومی سیاسی/شهروندی خود را همگی در مدارس و مساجد و صداوسیمای این حکومت فراگرفته ­اند. این دقیقا در مقابل میان­سالان و پیرانِ اصلاح ­طلب است که اجتماعی­ شدن سیاسی آن­ها در دوره­ های پیش از انقلاب یا بلافاصله پس از آن اتفاق افتاده ­است و عموما دوران کودکی و نوجوانی خود را در دوره رژیم سابق گذرانده ­اند. این امر پیش­بینی ­کننده تفاوت عمده­ ای در نگرش­ ها، باورها و ارزش­ های این دو گروه است. حتی در دوره اصلاحات که این دو در یک جریان فعال بودند تجربیات سیاسی نسبتا متفاوتی را پشت سر گذاشته ­اند؛ تجربه سیاسی کارگزاران دولتی و پارلمانی در دوره اصلاحات و حامیان اصلاحات یکسان نیست. این مساله ­ای است که ما را وا می­ دارد به شکل­ گیری نسل­ های متفاوت با رویکردها و نگرش ­های متفاوت سیاسی در درون اصلاح­ طلبان به شکل جدی­ تری نگاه کنیم.

نتیجه
مسلما همه هم ­نسلان ندایی ­ها با آن­ها هم ­رای و هم­داستان نیستند و مسلما همکاری و تجربه مشترک سال­ های اخیر نسل ­های مختلف اصلاح­ طلبان به نزدیک شدن باورها و نگرش ­ها کمک کرده­ است. اما این واقعیتی است که در میان اصلاح طلبان همچنان گروه ­های سنی متفاوتی با اجتماعی ­شدنِ سیاسی کاملا متفاوتی وجود دارند. در دوره اصلاحات باوجود این تفاوت به دلیل فرادستی نسل پیشین اصلاح­ طلبان، مجالی برای بروز این تفاوت ­ها در نگرش­ ها و ارزش­ ها نبود. اما امروز با حضور و خودباوری ­ای که جوانان به ­واسطه نقش اثرگذارشان در رویدادهای سال ­های اخیر بدست­ آورده ­اند پوشاندن و نادیده گرفتن این تفاوت ناممکن شده­ است. مشکل دیگر امروزه اصلاح­ طلبان محدودیت­ های پیش­روی فعالیت ­های علنی آن­ ها  است که دو شکاف سنی و نسلی را روی­هم قرار داده و تقویت کننده هم کرده ­است. جوانانی که بواسطه جوانی آماده فعالیت سیاسی اصلاح­طلبانه هستند، نمی­ توانند دست روی دست گذاشته و نظاره­ گر باشند تا روزی در انتخاباتی تصمیم و اجماع زعما و پیران اصلاحطلبی فعالیت سیاسی­ ای را رقم بزند. این مساله جدی­ ای است که منحصر به جوانان موسس ندای ایرانیان نیست و نخواهد بود. در شرایط حاضر ظرف ­هایی برای فعالیت مستقل دو نسل متفاوت اصلاح­ طلبان و دو نگرش و باور متفاوت درون اصلاح­ طلبان نیازش به شدت به چشم می­ آید و عوامل واگرایی نسل­ ها در میان اصلاح­ طلبان زیاد است. دیدن و به رسمیت شناختن این تفاوت نسلی اولین گام برای حل آن به نحوی است که اصلاحات از آن منتفع شود.
ندا چه پابگیرد چه نگیرد، چه بر اصول اعلام­ شده خود که نمی ­خواهد در صف اصلاح طلبان انشقاق ایجاد کند، بماند یا نماند، یک تلنگر جدی برای توجه به این شکاف نسلی-سنی در میان اصلاح­ طلبان است. شکافی که می­تواند زمینه ­ساز یک پوست­اندازی درون اصلاح طلبی باشد.

* این متن با متن انتشار یافته در «صدا» مقداری تفاوت های ویرایشی و جمله بندی دارد.  





[i]  برای نمونه گفت وگوی ایلنا با یکی از اعضای موسس ندای ایرانیان را بخوانید: http://bit.ly/1pgzp0s
[ii]  مثلا در اغلب جوامع شکل­های مطلوبِ کنش­گری جوان­ها فردگرایانه، موضوع محور (برخلاف باور یا ایدئولوژی محور) و کمتر برآمده از شکاف­های سنتی اجتماعی است که در سطح کلان، متاثر از فراگیری نگرشِ فردگرایی و مصرف­گرایی و اثر جهانی­شدن است.
[iii]  گفت وگوی عصر قانون با مسئول کمیته تشکیلات حزب در حال تاسیس ندای ایرانیان: http://bit.ly/1lelPcM

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

دریافتی از جنبش ۸۸ چون رخداد، در گفتگو با شیدان وثیق


منبع: جرس

علی هنری: هرچند تاریخ کشور ما در یک قرن و نیم اخیر آکنده از تلاش های آزادیخواهانه و عدالتجویانه است و در این سالیان با جنبش های اجتماعی بیش و کم فراگیر و گسترده به تناوب روبرو بوده ، اما علیرغم تلاش ها، هنوز درعرصه عمومی و علمی تحلیل و توضیح اینگونه پدیده های اجتماعی از کمبودهای مفهومی و نظری رنج می برد. جنبش سبز نیز از آغاز پیدایش با دشواری در شناخت و تحلیل از سوی صاحبنطران و کنشگران سیاسی و اجتماعی مواجه بود. علاوه بر آن عدم امکان همزیستی و همکاری نیروهای سیاسی و کنشگران سهیم در آن جنبش ها یکی دیگر از کاستی های عملی این تجربه های تاریخی دموکراسی خواهانه است؛ اینکه چگونه مشارکت موثر نیروهای سیاسی با علایق و دیدگاه های گوناگون در این جنبش اجتماعی  محقق شود، پرسشی است که امروز نیز پیش روی جنبش سبز قرار گرفته است. به باور ما برای رفع چنین کاستی هایی بحث و گفت و گوی صاحبنظران در فضای عمومی ضروری به نظر می رسد. گفت و گوهایی که از یک سو به تدقیق و بازخوانی نظریه ها و مفاهیم می انجامد و  از سوی دیگر در تعیین راهبرد سیاسیِ جنبش به مشارکت گروه های سیاسی بیشتری  منجر می شود.
از این رو بر آن شدیم گفت و گوهایی را با تاکید بر دو عرصه  دانش علوم اجتماعی و  عرصه سیاست ورزی با صاحبنظران و کنشگران سیاسی صورت دهیم. درگام نخست با شیدان وثیق، تحلیلگر و فعال سیاسی در موضوع تحلیل و توصیف جنبش سبز، ویژگی ها و کاستی های آن به گفت و گو نشستیم. شیدان وثیق را در مختصات سیاستورزان ایران می توان در جریان چپ جمهوری خواه و لائیک جای داد. او که خود با یک جنبش اجتماعی فراگیر چون جنبش دانشجویی می 1968 سیاسی شده است، جنبش سبز را در مقوله رخداد تحلیل و تفسیر می کند. شیدان وثیق مقیم فرانسه و نویسنده کتاب «لاییسیته چیست؟» است که توسط نشر اختران در سال 1384 در تهران به چاپ رسید. او فرزند غلامرضا وثیق از یاران خلیل ملکی در نیروی سوم است.

جناب آقای وثیق! شما بتازگی در مقاله ای با عنوان «ملاحظاتی در بازنگری جنبش اعتراضی ۸۸، شرايط کنونی و مواضع ما»، در نقش یک کنشگر جمهوری خواه و لایئک به بازنگری جنبش سبز پرداخته اید و کاستی ها و ناتوانی های آن را برشمرده اید و موضع خود را نسبت به این پدیده در شرایط کنونی شرح داده اید. گفت و گو یمان را می خواهم با این پرسش آغاز  کنم که این جنبش اجتماعی که در یکسال و نیم گذشته خیزش و پویشش را شاهد بوده ایم که شما با عنوان جنبش اعتراضی 88 نام می برید را ذیل چه نظریه سیاسی، اجتماعی یا فلسفی تعریف و تحلیل می کنید؟ 

جنبشی که در اعتراض به تقلب انتخاباتی در خرداد 88 آغاز و تا پایان همان سال در شکل تظاهرات خیابانی با افت و خیز هایی ادامه پیدا کرد را من با مقوله رخداد اجتماعی - سیاسی تبیین می کنم. در اندیشیدن این گونه جنبش ها، بنا بر ویژگی ها و خصوصیات شان، می توان از نظریه فلسفی- سیاسی رخداد (1) نزد آلَن بَدیو (2) یاری گرفت.
رخداد در این جا چون عمل جمعی و مشارکتی مردمان در زمان و مکانی معین و در یکی از سِکانس های جنبشی و مبارزاتی آنان در جهت رهایی خود از نظم موجود مورد توجه ما قرار می گیرد. معنای رخداد در ناگهانی، غافلگیرانه و نامنتظره بودن آن است. در تک و یگانه بودن آن است. در اتفاقی بودن آن است. در حادث شدن آنی است که پیش بینی ناپذیر است، مبتنی و متکی به درون و ذات خود است، با این که از هیچ برون نمی آید و خاطره ی سکانس های مبارزاتی پیشین را کمابیش با وفاداری به یاد می آورد. در همگانی بودن آن، چندگانگی و بسیارگونگی مضامین و ترکیب آن است با این که می تواند هدف یا اهداف مشخص و معینی را با دریافت هایی متفاوت دنبال کند. در اتحاد ها و همبستگی ها و در عین حال بغرنجی ها و تضادهای آن است. در خودانگیخته بودن جنبشی است که خارج از کنترل، قیمومیت و سازماندهی احزاب کلاسیک و قدرت های موجود قرار می گیرد. در گسسته بودن آن از هنجارها و سرمشق ها و نمونه های موجود و تا کنون آشنا در حوزه ی عمل، ابتکار، خودسازماندهی، نوآوری و خلاقیت است. و سرانجام مهم تر از همه در این است که چنین رخدادی در نظم موجود یعنی در آن چه که خود را واقعیت موجود و تغییر ناپذیر، تنها امکان پذیر و «حقیقت» در افکار عمومی می نمایاند، افقی، روزنه ای، شکافی بدیع برای نفی و احتمالاً گسست از چنین نظمی و یا گذر از آن ایجاد می کند. رخدادی که امکان پذیر می سازد آن چه را که تا کنون نا ممکن یا بعید تلقی می شد. جنبشی که می تواند ناممکن را ممکن گرداند، اما تنها ممکن سازد و نه به یقین متحقق. پس در این لحظه ی حساس، بغرنج و متضاد اما سرنوشت ساز و حیات بخش، در این گیر و دار تراژیک میان تصمیم، تردید و بی تصمیمی است که چگونگی مناسبات و رویکرد ما با رخداد تعیین کننده می شود. چگونگی عمل فعالان، مداخله گران و شرکت کنندگان در جنبش یا قادر می شود امکان پذیر نامحتوم را تبدیل به واقعیت کند و یا قادر نمی شود.  

آیا ممکن است ویژگی های جنبش سبز را در تطابق با این چارچوب توضیح دهید.

بی شک جنبش اجتماعی در قالب های ذهنی از پیش تبیین شده جای نمی گیرند. جنبش اعتراضی 88 نیز به طور کامل و ایدئالی با آن چه که در بالا تحت نام رخداد تعریف کردیم همسانی پیدا نمی کند. با این حال تأملی بر ویژگی ها و خصوصیت های این جنبش بسیاری از محورهای اصلی پدیدارشناسی بالا را نمایان می سازد.
 از میان آن ها به چند محور اساسی اشاره می کنم. یکی، نامنتظره بودن جنشی است که از حاکمیت و اصلاح طلبان سابق حکومتی تا اپوزیسیون رادیکال و به طور کلی همه فعالان سیاسی را غافلگیر می کند، با این که زمینه های اعتراضات اجتماعی از پیش فراهم شده بودند. دومی، همگانی و چندگانگی جنبش است با این که بطور عمده اقشار میانی و مدرن جامعه بویژه در شهرهای بزرگ بسیج می شوند. دیگری، خودجوش بودن و گسست آن از احزاب و قدرت های سیاسی موجود است با این که بیانیه های اصلاح طلبان داخل و فرصت های مذهبی نقطه‌ی اتکایی برای مردم اعتراضی به شمار می روند. و سرانجام در مورد چنین رخدادهایی همان طور که گفتم، مهم تر از همه این است که این جنبش اجتماعی، برای نخستین بار در تاریخ سی ساله جمهوری اسلامی، با اشغال خیابان ها و میادین در ابعادی گسترده و در نوبت های متعدد و با طرح خواست های دموکراتیک، آزادی خواهانه و حقوق بشری که در مغایرت کامل با نظم استبدادی و تئوکراتیک قرار دارد، با نفی نظم دیکتاتوری چون یکی از شعارهای اصلی و بارز، مسئله فروپاشی رژیم را از فرضیه ای مجرد، دور از دسترس و نا مشخص به لحاظ چگونگی عملی و اجرایی آن تبدیل به احتمالی ممکن و قابل تحقق می کند. با این که در این مورد نیز امروز می توان گفت که کاستی ها و ناتوانی های این جنبش چنین تحققی را در آن سکانس مشخص مبارزاتی بعید و دشوار می نمود.     

به باور شما چه زمینه های اجتماعی و تحولات سیاسی ای از عوامل بااهمیت شکل گیری چنین پدیده ای بودند؟
در این مورد بسیاری مطالب از نگاه های کلاسیک گفته شده است و من نیز در آن مقاله نکته هایی را طرح کرده ام. این زمینه ها را در حوزه های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی از زاویه های مختلف بررسی کرده اند. از جمله از موضع جامعه شناسی با نشان دادن فرایند رشد و توسعه ی یک جامعه ی مدنی و جوان در ایران در طول این سال ها و برآمدن ارزش ها، خواست ها و مطالبات جدید و مدرن اقشاری که از بسیاری جهات در زندگی و فعالیت خود در تضاد شدید و آشکار با مناسبات، قوانین، الزامات و تحکمات نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن قرار گرفته و می گیرند.
در همین سنخ از بحث ها و تحلیل ها، از نظر من و کسانی که به روی داده های اجتماعی از منظر تعیین کنندگی جنبش اجتماعی و عمل دخالت گرانه ی مردمان در تغییر و دگر سازی هستی خویش در جهت رهایی خود از همه ی قدرت های اسارت بار می نگرند، نقش و اثر فعالیت ها و مبارزات جمعی و مشارکتی در دوره ی پیشین، به ویزه از زمان ریاست جمهوری اول خاتمی به بعد در ایران، دارای اهمیتی ویژه و اساسی می گردد. از جمله می توان اشاره کرد به فعالیت های مدنی، انجمنی و مشارکتی از سوی فعالان و کنشگران اجتماعی، فعالیت زنان در مبارزه با نابرابری های بنیادین نظام، فعالیت های آزادی خواهانه دانشجویان، روزنامه نگاران، فعالان حقوق بشر و هم چنین و البته در ابعادی کمتر، مبارزات فعالان کارگری در جهت تشکل پذیری خود و مبارزات نزد اقلیت های ملی برای به به رسمیت شناختن حقوق دموکراتیک و برابر خود.
تضاد ماهوی جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن با آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، برابری و عدالت بیش از پیش اقشار وسیع شهری را به آگاهی نسبت به این تضاد و ضرورت مبارزه اجتماعی برای ایجاد تغییرات اساسی و از جمله جدایی دولت و دین در جامعه ایران می کشاند. این اقشار به سهم خود اقشار وسیعتری را به کسب چنین آگاهی و درک چنین ضرورت هایی سوق می دهد. تا جایی که بخش هایی از حاکمیت و باقی مانده پایه های اجتماعی آن نیز مردد، منقسم و تجزیه می شوند. جنبش 88 را می توان حاصل چنین خودآگاهی ها، تردیدها و تجزیه هایی در طول این سال ها دانست.
با این حال اکثر این «تحلیل های» به اصطلاح علمی، جامعه شناسیک... که خود من نیز گاه تن به آن ها داده و می دهم، همواره در چهارچوب دیسکورسی تاریخ گرا، جبرباورانه (دترمینیستی)، اثبات گرا (پوزیتیویستی) و دیلکتیکی باقی مانده، در جا می زنند و از کنار اصل و اساس، از کنار ویژگی بنیادی رخداد اجتماعی که حادثه ای استثنایی، منحصر به فرد، نوین، خود آگاه کننده، خود بازتولید کننده و در یک کلام چون وجودی نوعی است، در می گذرند.
 سکانس های رخداد های اجتماعی با این که همان طور که گفتیم از هیچ آغاز نمی شوند و از سکانس های تاریخی پیشین کم یا بیش الهام می گیرند و یا در فراموشی خود آن ها را به یاد آورده و باز می انگارند، اما به طور عمده متکی به نیروی ذاتی و اندرونی، به نیروی آفرینندگی خود می باشند. به صورتی که اقدام و عملی که در فرایند رخداد صورت می گیرند هر بار با شیوه ها، راه ها و سرمشق های موجود متفاوت و گاه متضاد اند. و این ویژگی ها و نافکر شده ها و ابداع ها ست که همه را و حتا خود شرکت کنندگان در رخداد را گیج و مبهوت می کند. در جنبش 88، با این که همان طور که گفتیم نمی توان آن را به طور کامل ترجمان رخداد در معنای کامل آن دانست، اما به خوبی می توان نمونه هایی از این ویژگی های نوعی و  یگانه را نشان داد. در ادامه ی بحث به آن ها اشاره خواهم کرد.     

شما در نوشته تان سکانس جنبش سبز را در مکان، زمان، شيوه ها و شکل هايش پايان يافته تلقی کرده اید. با استفاده از مقوله رخداد چگونه می توان به پایان یافتن جنبش اجتماعی در پایان سال 88 رای داد؟
من در آن مقاله نوشته ام که «ما امروز در شرایطی قرار داریم که سِکانس جنبش 88 در مکان، زمان، شیوه ها و شکل هایش پایان یافته است. با این که در جامعه، نارضایتی ها از رژیم حاکم ادامه دارند و تعمیق پیدا می کنند، مخالفت ها آگاه تر می شوند و رو به فزونی و گسترش می نهند». این نظر هم با آن چه که تا کنون در باره رخداد چون پدیداری تک، یگانه و منحصر به فرد بیان کردم و هم با آن چه که واقعیت کنونی وضعیت مبارزات اجتماعی در ایران است انطباق دارد.
رخدادهای اجتماعی، همه، آغاز و پایانی دارند. هر چه که پیش از آن بوده و پس از آن آید را نمی توان و نباید به حساب رخدادی گذارد که در مکانی معین و در لحظه ای مشخص توسط انسان هایی همبسته که فاعل جمعی(3) می نامیم با ذهنیت و خود آگاهی خود در آن زمان سر بر می آورد، با فراز و نشیب هایی رو به رو می شود و چون هر پدیدار میرایی عمرش نیز به پایان می رسد. در چنین فرایندی تنها خاطره و آزمونی دگر به جای می ماند، برای آن فعالان اجتماعی و روشنفکران ارگانیکی(4) که روی به پراتیک تغییر و دگرگون سازی دارند، که حقیقت های برآمده از آن سکانس به پایان رسیده را در اندیشه و عمل انتقادی خود پاس می دارند و زنده نگه می دارند.
در مورد جنبش 88 به جرأت می توان گفت که آن رخداد در شکل مشارکت و جسارت اقشار وسیع مردمان شهری، در شکل تظاهرات و اعتراضات مردمی خیابانی در همان اواخر سال 88 به پایان می رسد. این ختم سکانس تنها به شکل مبارزه محدود نمی شود بلکه آن خواست دموکراتیک اصلی که محرک آغازین جنبش گردید – رأی من کجاست؟ - امروز فاقد هر گونه موضوعیت، کنونیت و خصلت بسیج کننده می باشد. سرانجام، علت سوم پایان یافتگی جنبش اعتراض 88 این است که امروز مبارزه و مقاومت اجتماعی- سیاسی در ایران در فاز خود یافتن، خود بازبینی، بازاندیشی و خود سازمان یابی با نیروهای جدید و تازه نفس است، در شرایطی که سرکوب سبعانه رژیم، دستگیری فعالان اجتماعی و راهی شدن بسیاری از آنان به خارج کشور، شرایط جدید و دیگری را ایجاد کرده اند که به هیچ رو قابل قیاس با سال 88 نیست.  

این رخداد چه ویژگی هایی دارد که آن را تک و یگانه می کند؟ به عبارتی جنبش اجتماعی سبز با چه ویژگی هایی از دیگر تحولات چند دهه گذشته چون اصلاحات متمایز می شود؟
من به این پرسش تا حدودی در مقاله ملاحظاتی در بازنگری.. پاسخ داده ام. ویژگی های این سکانس مبارزاتی را در چند عامل اصلی نشان داده ام. این که این جنبش توانست برای نخستین بار در طول زندگی جمهوری اسلامی، قشرهای اجتماعی مختلف به ویژه طبقات متوسط شهری را در ابعادی وسیع و میلیونی در اعتراض به نتایج انتخابات و سپس در گفتن «نه» به دیکتاتوری و «آری» به آزادی به میدان کشاند، همراه، همبسته و جسور کند. این که این جنبش با طرح این خواست ها،  موضوع سیاسی و اجتماعی ای اصیل و دموکراتیک را در مقیاسی ملی و جهانی مطرح ساخت. این که در این جنبش، به طور عمده، بخش های وسیعی از دو گروه بزرگ اجتماعی که در عین حال نیروهای آینده ساز کشور نیز می باشند به مصاف با رژیم کشانده شدند: زنان و جوانان شهری. جنبش اعتراضی 88 توانست این مجموعه های کثیر و سرنوشت ساز جامعه ی ایران را حداقل در شهرهای بزرگ کشور به حرکتی اجتماعی برای تغییر و دگرگونی درآورد. و سرانجام این که در جنبش اعتراضی 88، به نسبتی که در طول حیات جمهوری اسلامی کمتر سابقه داشته است، بخشی از نظام و حاکمیت از مقام پوزیسیون به موضع اپوزیسیون در می غلطند. اپوزیسیونی البته اصلاح طلب که خارج از حاکمیت قرار می گیرد اما با خواست حفظ نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن. شکاف هایی از این گونه در رژیم می توانند حاکمان کنونی را در ادامه ی سلطه و حکومت شان بیش از پیش محدود و ناتوان کنند.
همه ی این عوامل و پاره ای دیگر که از قلم افتاده اند نه تنها ویژگی جنبش 88 را می سازند، نه تنها مواردی را تشکیل می دهند که این رخداد را از حرکت ها و جنبش های پیشین در طول حیات جمهوری اسلامی متمایز می سازند بلکه به نظر من، همان طور که در مقاله ملاحظاتی در بازنگری نیز گفته ام، نقطه ی عطفی را در سرنوشت حکومت استبدادی و دینی در ایران به سوی افول و سقوط آن به وجود می آورند.

در بحث رخداد به نظر می رسد هرگونه شورشی قابل توضیح و تفسیر است. ولی بحث سیاسی جنبش سبز دموکراسی است. ظهور جنبش اعتراضی 88 و ویژگی های آن، در پیشبرد و نهادینه کردن دموکراسی در ایران را چگونه ارزیابی می کنید؟
به نظر من از میان ویژگی های جنبش 88 آن چه که به قول شما نقش نهادینه کردن ایده ی دموکراسی در ایران را ایفا می کند و در بالا به آن اشاره نکردم، ارزش هایی است که همراه با این جنبش در سطح عمومی مطرح می شوند که در بعد، مضمون و گسترش مردمی اش کمتر در گذشته، حد اقل در دوره ی بین انقلاب 57 تا کنون، ترویج و تبلیغ شدند.
این جنبش توانست در ذهنیت اجتماعی- سیاسی شهروندان ایرانی ارزش هایی را ایجاد یا مستحکم کند که به نهادینه شدن ذهنیت و «فرهنگ» دموکراتیک و مدرن در ایران یاری می رسانند. این ها عبارت اند از: امر آزادی و دموکراسی، نفی استبداد و دیکتاتوری؛ انتخابات و رایزنی آزاد و دموکراتیک؛ امر کثرت گرایی و چندگانگی (پلورالیسم)؛  ارزش های انسانی و حقوق بشری؛ نفی خشونت؛ آزادی اندیشه، بیان و تشکل، حقوق برابر برای همه ی شهروندان مستقل از دین و جنسیت، قومیت و ملیت. تآکید می کنم که این ها همه عناصر تشکیل دهنده ی دموکراسی و مدرنیته اند که با جنبش 88 در جامعه ی ایران ریشه می دوانند و بسط پیدا می کنند. افزون بر این ها، در میان بخش های بزرگی از جامعه ی تحصیل کرده شهری، روشنفکران و فعالان جنبش های مدنی، اجتماعی و سیاسی... نقد و نفی دین سالاری و ضرورت امر جدایی دولت و دین که آن را امر لائیک یا لائیسیته نیز می نامیم به یکی از ارزش های فرهنگی و عقیدتی تبدیل می شوند.    

می رسیم به کاستی های جنبش 88، از منظر شما چه ضعف هایی در این جنبش اجتماعی به چشم می خورد؟ علل پدید آمدن آن ها چیست؟
این جنبش در فرایند خود نتوانست سازمان یابی مستقل خود را به دست گیرد، سخنگویان مستقل خود را ایجاد کند و اهدافی مشترک و مشخص برای خود تعیین کند تا به اراده ی با عزم و مشترکِ جنبش درآیند. فعالان  و کنشگران مدنی در این جنبش همگانی به صورتی فردی و جداگانه حضور پیدا می کنند. تشکل های زنان، دانشجویی، کارگری و حقوق بشری... به منزله گروهای اجتماعی متشکل امکان شرکت و سازماندهی در جنبش را پیدا نمی کنند و در نتیجه نمی توانند نقشی فعال و مشهود در آن ایفا کنند.
از سوی دیگر فعالان سیاسی شرکت کننده در جنبش 88 کمتر به مسأله عدالت اجتماعی پرداختند. شرکت کارگران و زحمتکشان در این جنبش به صورت فردی بود. اعتصابات و اعتراضات کارگری از محدوده ی مسائل و مطالبات صنفی و در برخی موارد خواست تشکیل سندیکا، به سطح بالاتر و سیاسی ارتقأ پیدا نکرد. جنبش اعتراضی خیابانی به جنبش عمومی اعتصابی مزدبگیران و کارکنان که بخش اصلی جامعه را تشکیل می دهند، تبدیل نشد. به طور کلی، کسری طرح عدالت اجتماعی در حنبش 88 شرایط مساعدی برای گسترش پایه های اجتماعی و بویژه زحمتکشی جنبش فراهم نکرد.
یکی دیگر از کاستی های جنبش، عدم همراهی اقلیت های ملی در مناطق مختلف ایران بود. اینان چنان که باید و انتظار می رود در این جنبش شرکت نکردند. همراهی اینان با جنبشی که بویژه در پایتخت و شهرهای بزرگ جریان داشت، می توانست شرایطی مساعد برای اعتلای آن در سراسر کشور به وجود آورد.
هر سه کاستی نامبرده دارای علت هایی می باشند که نیازمند تأملی ریشه ای بر مشکلات مبارزه در شرایط ایران است. یکی از آن ها مسأله (پروبلماتیکِ) خود سازمایابی جمع بسیارگونه در شرایط امروزی است. می دانیم که پس از تجارب گوناگون در زمینه ی فعالیت های تشکیلاتی در سده ی بیستم، تحزب و سازماندهی چه از نوع راست و چه به نام پرولتاریا در مجموع چیزی جز کُپی برداری از ساختار دولتی نبوده و نیست. این گونه حزب سازی و تحزب به شیوه ی کلاسیک امروزه کمتر مورد استقبال مردم قرار می گیرد. تشکل پذیری، کار سیاسی، اجتماعی و مشارکتی امروز در همه جا در پی آزمون های منفی مختلف گذشته با بحرانی جدی و ترمیم ناپذیر مواجه شده است. فاعل فردگرا و خودمحور در همه جا فاعل جمعی و مشارکتی را پس نشانده است. جامعه ی ایران استثنایی در این مورد نیست. این را ما به خوبی در وضعیت اسف بار کار جمعی و مشارکتی هم در سطح جامعه و هم نزد نیروهای سیاسی و اپوزیسیون به خوبی مشاهده می کنیم.
سرانجام این که چرا در میان اقوام و ملیت های مختلف ایران همراهی عملی چشمگیری با جنبش 88 در پایتخت و مراکز اصلی کشور صورت نگرفت، علت آن را آیا نباید از جمله در ناباوری ها و تردیدهایی یافت که طی سالیان دراز به دلیل بی توجهی عمومی نسبت به مشکلات فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اداری و هویتی اقلیت های ملی در ذهنیت این مردمان جای گرفته اند؟ زدوده شدن همه ی این ها کار درازمدتی را در همبستگی با این خواست ها طلب می کند.

آیا جنبش 88 روزنه هایی را برای دمیدن روح خود سازماندهی جمعی و مشارکت اجتماعی باز نکرده است؟
این را فعالان اجتماعی در ایران بهتر می توانند پاسخ دهند. اما آن چه که مسلم است این است که هیچ گاه تنها سرکوب و استبداد مانع تشکل پذیری مردمی نبوده بلکه ریشه های عدم تحقق پذیری آن را باید در خود تئوری تشکیلات و سازماندهی، در شکل و شیوه و پراتیک مبارزه جمعی پیدا کرد، مطالعه نمود و راه ها و شکل ها و شیوه های جدید را به ازمایش گذارد.
اما آن چه که من می توانم حد اقل در رابطه با خارج از کشور بگویم این است که پس از جنبش 88 ما در این جا با موج روی آوردن ایرانیان از جمله جوانان به سوی تشکلات موجود و یا تشکل پذیری در اشکالی جدید و یا به طور کلی آن چه که روح خود سازماندهی جمعی و مشارکت اجتماعی می نامیم مواجه نیستیم. البته تلاش هایی انجام گرفته اند بویژه از سوی پاره ای از جوانان و نسل جدیدی که در یکی دو سال اخیر به خارج آمده و یا پناهنده شده اند ولی هنوز خیلی زود است که بتوان در این باره اظهار نظری کرد. در مجموع تا کنون می توان ادعا کرد که آن شور و شوقی که در سال 88 در خارج از کشور به وجود آمد امروز فروکش کرده است. اما مهم تر از این تصدیق که در حد خود به علت فروکش جنبش در داخل قابل درک و توضیح است، مسأله انگیز مهم دیگری است و آن این است که آن تزی که به طور کلی در مورد «نتایج» جنبش های اجتماعی مطرح می شود که نمونه ی عالی آن را نزد  مارکس در مورد جنبش (البته جنبش کارگری) در اروپا در قرن 19 می یابیم: «نتیجه واقعی مبارزه... کامیابی بلاواسطه نیست بلکه اتحاد است که همواره در حال نضج است.» (5) و منظور او از «اتحاد» در این جا نیز همین خودسازماندهی جمعی است، در شرایط ما تحقق نپذیرفته و یا حداقل تا کنون اثر این نضج گیری مشارکت های بزرگتر را مشاهده نمی کنیم.  

اجازه بدهید کمی بیشتر روی این سه کاستی ای که برشمردید تامل کنیم. لطفا در مورد دلایل کاستی گفتار عدالت اجتماعی در جنبش بیشتر توضیح دهید.
در مورد کسری عدالت اجتماعی در جنبش 88، به باور من یکی از دلایل اصلی آن را باید طبقاتی دریافت. هر چند که این واژه امروز مُد روز نیست و یا اگر مورد استفاده قرار می گیرد – توسط چپ سنتی و توتالیتر – تکراری مبتذل از فرمول های شعاری و منسوخ سابق است. جنبش 88 بنا بر ترکیب طبقاتی اش که به طور عمده – و بر این عمده تأکید می ورزم – از اقشار متوسط شهرهای بزرگ یعنی آن چه که خرده بورژوازی می نامند تشکیل شده بود، نمی توانست موضوع عدالت اجتماعی را همراه با دیگر خواست ها در صدر شعارهای خود قرار دهد. برای این قشرهای اجتماعی که بیش از دیگر اقشار و طبقات با مدرنیته آشنایی پیدا کرده اند، موضوع دموکراسی و آزادی بیش از وضعیت گذران زندگی، بی کاری و بی حقوقی مطرح می باشد. از این روست که در تظاهرات سال 88 ما کمتر با شعارهای خاصی که مربوط به مطالبات زحمتکشان باشد رو به رو می شویم. از سوی دیگر، از "رهبران معنوی" جنبش 88، آقایان موسوی، کروبی و خاتمی و پرسونل سیاسی هوادارشان که اکثرشان اگر نه همگی از خاندان بزرگ حکومتی در جمهوری اسلامی برخاسته اند، انتظار نمی رفت که «عدالت اجتماعی» را در سرلوحه ی بیانیه های خود در کنار دیگر ادعا های شان قرار دهند.

از تفسیری که شما ارائه می دهید این برداشت می شود که شما فرضتان آن است که هر گروه اجتماعی چه از نوع طبقاتی، چه قومی و چه جنسیتی انتظارش از مشارکت در جنبش سبز آن بوده است که خواست های خاص آن طبقه، قوم یا جنس مطرح و دنبال شود. درحالیکه ناظران و آنان که از نزدیک با جنبش سبز همراه بودند آن را یک خیزش برابر و همسنگ گروه های متفاوت اجتماعی علیه هرگونه نابرابری می دانند. چنان که با کنار گذاشتن همه این تفاوت ها مطالبه شهروندی و اصولا از بین بردن عامل هرگونه نابربری، فصل مشترک خواست ها و در مرکز هدف مشارکت کنندگان قرار گرفته است. همین ویژگی پذیرش و احترام به تفاوت ها یا امر کثرت گرایی که شما هم از ویژگی های مثبت یاد کردید مورد تحصین ناظران قرار گرفت. با این وجود بنظر می آید شما بر آن هستید که جنبشی که بر این مبنا خیزش کرده است و مطالباتی شاید فراطبقاتی را برگزیده است را بازگردانید به پیگیری مطالبات اختصاصی گروه های اجتماعی یا بقول شما طبقات اجتماعی. این که مشارکت گروهی در جنبش اجتماعی نمایان نیست، یا اینکه نارضایتی گروه، طبقه یا حتی فردی به شکل اعتراض نمود پیدا نمی کند، تنها دلیلش نمی تواند همدل نبودن با خواست های آن جنبش باشد. می توان فرض کرد فرودستان جامعه از اخبار و آگاهی های جنبش با خبر نمی شوند هرچند دستیابی به خواست های جنبش را با رفع مشکلات خود هم ارز می دانند. یا اصولا هزینه مشارکت برای آن گروه سنگین تر از گروه های دیگر اجتماعی است ودلایل دیگری می توان برشمرد.

ملاحظه ی اساسی من در این جا این است که در «جنبش همگانی»، در آن چه که ناظران، به قول شما، خیزش علیه هرگونه نابرابری می دانند و یا آن چه که مطالبه شهروندی می نامید که فصل مشترک خواست ها در جنبش قرار گرفته بود، این «هرگونه نابرابری» چیست؟ چرا نباید نابرابری ها را با نام و نشان شان آشکارا مشخص کرد؟ اگر با «هرگونه نابرابری» مخالفیم، چرا مردم، شرکت کنندگان در جنبش و فعالان اجتماعی- سیاسی نباید این «گونه ها» را بشناسند، برشمرند و نام ببرند؟ چنین امری آیا نشان دهنده آن نیست که مردم آگاهانه می دانند برای چه به خیابان می روند، هزینه می پردازند، جان خود و خانواده شان را در خطر می اندازند؟ اگر «مطالبه شهروندی» فصل مشترک خواست ها ست، اسم و رسم این مطالبه جیست؟  آیا آزادی است؟ آزادی برای همه است؟ از جمله برای مخالفان؟ برای هم جنس گرایان؟ آگر چنین است آن را آشکارا اعلام کنیم. آیا دموکراسی است؟ دموکراسی برای همه است؟ از جمله برای هر کس با هر عقیده و مسلکی؟ آگر چنین است آن را آشکارا اعلام کنیم. آیا برابری است؟ برابری برای همه است؟ برابری زن و مرد است؟ برابری فارس و کرد و بلوچ و عرب... است؟ آگر چنین است آن را نیز آشکارا اعلام کنیم. آیا عدالت اجتماعی است؟ اگر چنین است، کدام عدالت اجتماعی را می خواهیم برقرار کنیم و کدام بی عدالتی را می خواهیم برچینیم؟ آگر چنین است آن را نیز آشکارا مطرح کنیم. مشکل ایرانیان در طول یک صد سال گذشته طی انقلاب ها و جنبش های مکررشان، از مشروطه تا به امروز، همواره این بوده است که پرسش های مشخص را همیشه پس از مرگ سهراب، زمانی که کار از کار گذشته است مطرح کرده اند. کدام آزادی؟ کدام جمهوری؟ کدام دموکراسی؟ کدام برابری؟ و کدام عدالت؟ این ها هستند آن پرسش های اساسی امروزی که پیش از جنبش و هم هنگام آن باید همواره مطرح شوند تا ماجرای اسفبار «این همانی» نتواند دوباره تکرار شود. تا این که چیزی دِگر آفریده شود.


با توجه به خصوصیات شکاف های گوناگون قومی، محلی، مذهبی جامعه ایرانی که گاه متقاطع و گاه موازی هستند. شکاف های اجتماعی در ایران گاه به نوعی است که بیشتر یکدیگر را تضعیف می کنند تا تقویت و البته این تقاطع و اختلاط گاه شناخت عامل نارضایتی را اگر گروهی و اجتماعی و برمبنای این شکاف ها ببینیم دشوار می کند. مثلا پرسش من از شما این است چرا تاکید شما بر تبعیض های قومی است نه تبعیض های مذهبی. شما در همه این گفت و گو اشاره ای به تبعیض های مذهبی نکرده اید. درحالیکه بیشتر به نظر می آید تبعیض سیستماتیک مذهبی است تا قومی. و این تبعیض مثلا به دلیل آنکه سنی مذهبان کشور بیشتر در مناطق مرزنشین یافت می شوند با تبعیض قومیتی درآمیخته شده است. لطفا در این خصوص کمی بیشتر توضیح دهید.

شکاف ها و اختلاف های اجتماعی و طبقاتی؛ جنسیتی، قومی و ملیتی؛ مسلکی، عقیدتی و مذهبی... همه جهان ما را می سازند. این آن است که بسیارگونگی(6) می نامیم. من برخلاف نظر شما بر این باور نیستم که همیشه چون حکمی مطلق، شکاف های اجتماعی تضعیف کننده اند. در مواردی، شکاف و اختلاف می توانند تقویت کننده و یاری دهنده به زشد اجتماعی در تنوع خود باشند. آیا وجود طبقات و مبارزه طبقاتی را می توان کتمان کرد؟ نادیده انگاشت؟ آیا این ها شکاف های اجتماعی نیستند و همین شکاف ها و مبارزات ناشی از آن ها نبوده اند که واقعیت ها را تغییر داده اند؟ به پیش رانده اند؟ البته چنین رویکردی به جامعه ی بشری چون «جمع بسیارگونه در همزیسیتی و همستیزی» که مورد نظر و توجه من قرار دارد، نگاهی فلسفی به قضایای انسانی و دنیوی است که بر خلاف فلسفه سیاسی غالب از افلاطون تا هگل، یگانگی، اتحاد، عدم تعارض و رستگاری را در مرکز اندیشه، تأمل و مشغله ی خود قرار نمی دهد.
اما در مورد تبعیض مذهبی در ایران، ایراد شما کاملاً به جا ست با این که ناگفته روشن و مسلم است چون به عنوان جمهوری خواهی لائیک یکی از سه رکن لائیسیته را در به رسمیت شناختن آزادی ادیان و مذاهب و نفی هر گونه تبعیض دینی و مذهبی می شناسم و شناسانده ام. در این جا نیز البته خوب است که همان شیوه ای را در پیش گیریم که در پرسش قبلی طرح کردیم. تبعیض مذهبی نسبت به کی؟ اگر تبعیض مذهبی نسبت به سنی مذهبان را محکوم می کنیم، آیا نسبت به باورمندان به دیگر مذهب ها و مسلک ها چون دراویش یا بهائیان را نیز محکوم می کنیم؟  آگر چنین است آن را نیز آشکارا اعلام کنیم.

درمورد کاستی دیگری که بیان کردید، آیا به باور شما موفقیت یا افول جنبش اجتماعی با میزان سازماندهی آن سنجیده می شود؟ میزان سازماندهی می تواند محک مناسبی برای ارزیابی یک جنبش باشد؟ 
بی شک خودسازماندهی مردمی که نباید آن را با سازماندهی کلاسیک حزبی اشتباه گرفت یکی از عوامل کامیابی یا شکست جنبش های سیاسی و اجتماعی است. اما ناگفته روشن است که تنها عامل نیست. به طور کلی می توان گفت که برای موفقیت جنبش های بزرگ اجتماعی سه شرط اصلی باید فراهم شوند. شرط اول، وجود ایده و فکر راهنما در جنبش است که بدون آن کاری از پیش نمی رود. در جنبش 88 دیدیم که این ایده، به طور غالب، فکر آزادی و دموکراسی و نفی دیکتاتوری بود. دوم، وجود فاعل جمعی است که همانا به معنای خودسازماندهی مردمی است و مشاهده کردیم که در جبش 88 چنین امری رخ نداد و سوم دست به دست دادن اتفاق های غیر قابل پیش بینی اند. وظیفه‌ ی ما البته در این جا ایجاد آمادگی و تدارک در خود برای استقبال از این وقایع نامنتظره و به پیشواز آن ها رفتن است.  اما در مورد مسأله ی سازماندهی یا به عبارت دیگر شکل گیری و تکوین فاعل جمعی، لازم به تذکر نیست که مانع اصلی در این جا بر  خلاف تصور رایج تنها سرکوب و  دیکتاتوری نظام نیست بلکه همان طور که یش از این نیز گفتم در خود ذهنیت مردمی است که هنوز آمادگی های ذهنی و فرهنگی لازم برای مشارکت در چنین فعالیت هایی را ندارد و یا در خود پیدا نمی کنند.    

در شرایطی که مردم هنوز -به تعبیر شما- آمادگی های ذهنی و فرهنگی لازم برای تشکل یابی و خودسازماندهی ندارند، چگونه می توان در کشورهای غیردموکراتیک چون ایران دل به پدید آمدن کنش های جمعی فراگیر یا تغییرات دموکراتیک بست؟
آزادی و دمکراسی در تاریخ، از جمله در غرب، همواره از درون جوامع استبدادی و اقتدارگرا بیرون آمده اند. در شرایط کشور ما نیز از درون همین وضعیت غیر دموکراتیک و استبدادی است که شرایط گسست از آن فراهم می شوند و برآمدن آزادی و دمکراسی امکان پذیر می گردد. در فرایند مقاومت ها و مبارزات اجتماعی، از توانایی دشمنان آزادی و رهایی مردم در سرکوب مردم کاسته و بر توانایی مردمان در سازماندهی مبارزه و رهایی خود افزوده می گردد. این است شرطبندی پاسکالی ما. البته چنین شرطی امری مسلم، محتوم و جبری (دِترمینیستی) نیست، زیرا که می توان تصور کرد که بدیل دیگری صورت پذیرد و در مکان هایی بربریت و بردگی همواره مسلط باقی بمانند و رهایی همواره تخیلی بیش نباشد. برای ما، خودرهایی از اسارت قدرت ها در خودسازماندهی فاعل جمعی اوتوپی ای ممکن است. خارج از این شرطبندی و مبارزه، برای برون رفت احتمالی از شبی که در آن به سر می بریم، این شبِ تاریخی، شبِ تیره و تار نظم موجود، نظم سرمایه یا نظم برین، نظم دین، نظم فقیه، شاه یا خطیب... راه و امید دیگری بیش نیست.       


---------------------------
1-                  Evénement
2-                  Alain Badiou
3-                  Sujet collectif
4-                  Intellectuel organique : این اصطلاح را از پییر بوردیو Pierre Bourdieu وام می گیرم. منظور، روشنفکرانی است که علاوه بر کار فکری و نظری در پراتیک مبارزاتی و جنبشی نیز به صورت متشکل شرکت دارند.
5-                  مارکس - مانیفست کمونیست.
6-                  :Multitude

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

لائیسیته چیست؟









توضیح: این معرفی کوتاه کتاب را دو سال پیش نو شته ام و همان سال در فصلنامه گفتگو منتشر شد. نکته ای که به نظرم بااهمیت آمد و موجب شد به معرفی دو کتاب بپردازم، تفاوت فهم غالب و عمومی از مفهوم لائیسیته و سکولاریزم با تعاریف علمی است که نویسندگان این دو کتاب -که هر دو در فرانسه نوشته شده است- ارائه داده اند. کج فهمی ها و نقصان ابزارهایی برای تحلیل و فهم پدیده های سیاسی اجتماعی در ایران به باور من مقوله ای است که همچنان گرفتار آنیم و بحث های اخیر حول جنبش اجتماعی بودن جنبش سبز بهانه ای شد تا این نوشته را در فضای مجازی بازنشر کنم.

شیدان وثیق. لائیسیته چیست؟. تهران: نشر اختران، چاپ دوم. ۱۳۸۷.
علیرغم تلاش های بسیار برای معرفی و بحث پیرامون مفاهیم و مقولاتِ فلسفة سیاسی هنوز فرهنگ و ادبیات سیاسی در ایران از کمبودهای  مفهومی و نظری رنج می برد. جدا از آن که این نقصان دست ما را از ابزارهایی برای تحلیل و فهم پدیده ها دور کرده است، گاه ورود برخی مفاهیم و واژه های ناشناخته به ادبیات و فرهنگ سیاسی ما به دلیل آشفتگی ها و اختلاط ها و التقاط ها در تصور و برداشت از آن، به وفاق جمعی و همگرایی ملی نیز لطمه وارد می کند.
یکی از این واژه ها یا مفاهیم که وارد ادبیات سیاسی و اجتماعی ما شده است و هرکس از ظن خود یار آن می شود واژۀ لائیسیته است. لائیک یا لائیسیته هرچند بسیار در میان نوشته ها و گفته های عمدتاً سیاسی یافت می شود ولی آثار مستقل نظری یا ترجمه شده در این خصوص اندک شمار است. یکی از این معدود آثار، کتاب «لائیسیته چیست؟»س؟لبت؟ نوشتۀ شیدان وثیق است که همانطور که از عنوانش پیداست، موضوع خود را به این پدیده اختصاص داده و به تازگی پس از گذشت 3 سال از چاپ اولش، چاپ دوم آن به بازار آمده است.

کتاب در شش بخش سامان يافته است. نخستين بخش اختصاص به طرح نکات اصلی بحث دارد و در آن اجمالاً به اختلافات لائیسیته و سکولاریسم می پردازد و برای تعریف لائیسیته که آن را فراورده ای فرانسوی و مقوله ای نسبتاً جدید می خواند، لازم می داند به نقد آن چه لائیسیته نیست و تحریف آن به شمار می رود بپردازد. یعنی به برداشت های ناروا و برابرسازی های گمراه کننده می پردازد و همانندسازی­های افراطی را نیز متذکر می شود. نویسنده در نقد برداشت های غلط از لائیسیته توضیح می دهد که: لائیسیته ضد مذهب نیست، جدایی دین از سیاست نیست و نمی خواهد دین را به امری فردی بدل کند، با سکولاریسم همسان نیست، جدایی دین از حکومت نیز نیست، لائیسیته تمایزی ساده میان امر دینی و روحانی است؛ ایدئولوژی نیست و به معنای دولت غیرایدئولوژیک نیز نیست. او همانندسازی های افراطی را نیز در برابر دانستن لائیسیته با دموکراسی، جمهوری، عقل گرایی و پلورالیسم برمی شمرد.
فصل بعدی حاوی توضیحاتی در باب واژه ها، ریشه ها و زمینه های لائیسیته است. ریشه لغوی واژه هایی چون لائیسیته، لائیک، سکولار و سکولاریسم در این بخش بحث می شوند و در اثنای پرداختن به ریشه ها و زمینه های تاریخی این واژه ها به دو منطق متفاوت لائیسیته و سکولاریسم اشاره کرده، بر این نکتۀ اساسی پای می فشارد که لائیسیته در تمایز با سکولاریسم از دو رکن انفکاک ناپذیر و لازم  و ملزوم یکدیگر تشکیل شده است. یکم، اصل انفکاک نهاد دولت از نهاد دین و ادیان. دوم، اصل تضمین آزادی های مذهبی یا به طورکل آزادی وجدان (ص49).
در ادامه، یعنی در فصل سوم، نویسنده به بنیادهای فلسفی-سیاسی لائیسیته را که همراه مروری بر تاریخ اندیشه آن است می پردازد. در این فصل آرای هابز، لاک، اسپینوزا، کانت، مارکس و هگل درخصوص لائیسیته مرور می شود.
بخش چهارم به مطالعۀ فرایند لائیسیزاسیون در فرانسه به عنوان زادگاه اصلی این واژه و کشوری می پردازد که در آن لائیسیته چون واقعیت، کم و بیش به صورت کامل تحقق پذیرفته است. فرانسه تنها کشور اروپایی است که در قانون اساسی اش به «جمهوری لائیک» ارجاع دارد. در این فصل از رهگذر مرور تاریخی به فرایند لائیسیزاسیون در فرانسه، نویسنده به ملاحظاتی دربارۀ ماجرای حجاب اسلامی در مدارس آن کشور می پردازد و آن را درچارچوب این تاریخ و فرهنگ قرار داده و مواضع مختلف در آن خصوص را از منظر لائیسیته شمارد.
بخش پنجم کتاب لائیسیته در اروپا نام دارد. نویسنده برای تقسیم بندی کشورهایی اروپا از منظر لائیسیزاسیون و توضیح آن، بار دیگر به منطق لائیسیزاسیون و سکولاریزاسیون می پردازد. او کشورها را در مقایسه با فرایندی که در روند جدایی دولت و کلیسا طی کرده اند بخش بندی می کند.
در بخش پایانی شیدان وثیق تقدی بر نظریه پردازهای ایرانی دارد و اختلاط و آشفتگی در دریافت و بیان مفاهیم لائیسیته و سکولاریسم را در آثار و آرای روشنفکران ایرانی چون سروش، طباطبایی، ملکیان، مرادفرهادپور، برقعی و علوی تبار را به نقد می کشد. کتاب در هر بخش دارای کتاب نامه ای است که از مزایای آن به شمار می رود.
در پهنۀ نسبتا برهوت کار عمیق و جدی درخصوص مبحث لائیسیته، کتاب شیدان وثیق تنها اثری نیست که در سال های اخیر روانۀ  بازار کتاب شده است. کتاب دیگری نیز با عنوان لائیسیته توسط نشر آگه در همین سال های اخیر به بازار آمده است.

گی آرشه. لائیسیته. ترجمۀ عبدالوهاب احمدی. تهران: نشر آگه. زمستان1385.
کتاب گی آرشه هرچند تشابهات بسیاری با کتاب وثیق دارد، اما خواندن آن برای خوانندۀ ایرانی دست کم  این لطف را دارد که با یک توافق رایج در برداشت از لائیسیته و ادبیات حول و حوش آن آشنا می شود که اتفاقاً گاه بسیار هم دور از برداشت های رایج در ایران است.
دو بخش اولیۀ کتاب و بیش از نیمی از آن به لائیسیتۀ فرانسوی (یک بخش جداگانه) و لائیسیته در دیگر کشورهای اتحادیۀ اروپایی می­پردازد، که کم و بیش اشتراکاتی با کتاب لائیسیته چیست؟ دارد. گی آرشه با آوردن نقل قولی از فرانسواز شامپیون در آن چه به مناسبات جامعه و دین مربوط می شود دو منطق را تمیز می دهد و مبنا و ملاک تقسیم بندی خود از کشورهای اروپایی را روشن می کند. نخست منطق لائیک شدگی که از پیکار نیروهای اجتماعی آزادی خواه علیه کلیسایی نتیجه شد که در مجموع هم محافظه کار و هم خواهان حفظ موقعیت هایش در دولت بود: به طور کلی لائیک شدگی ویژۀ کشورهایی با سنت کاتولیک است. دومین منطق، برعکس عبارت بود از آزادشدگی همپوی جامعه و کلیسا. این  سکولارشدگی بیشتر ویژۀ کشورهای پروتستان است.
در دو فصل پایانی این کتاب که در کل چهار فصل دارد، نویسنده پیچیدگی ها و تناقض های مفهوم لائیسیته و برخی چشم اندازهای فلسفی لائیسیتۀ معاصر را بیان می کند. در این فصل پایانی است که نویسنده بحث های جدی فلسفی لائیسیته را پیش می کشد و از جمله  کتاب لیبرالیسم سیاسی جان رالز و مقاله های بعدی وی در این زمینه را مورد بحث قرار می دهد. وی تفکّر موجود در این نوشته ها را حاصل دگرگونی های مستمر لائیسیته که شرط لازم جدایی امر خیر و عدالت است می داند و نظریة عدالت جان رالز قرینۀ فلسفی لائیسیته به شمار می آورد.








در این باره: